دنیای مینا

پنج شنبه رفته بودیم بیرون نزدیکای ساعت 8 بود که گوشی علی زنگ خورد .

 هستی (سکوت پاییز) بود . گفت ما داریم میایم اصفهان . علی فکر کرد که شوخی می کنه و باور نکرد وشروع کرد به مسخره بازی...

 رفتیم خونه مامانم که هستی پیام داد و گفت ما راه افتادیم .

تا ساعت 11 هر چی به علی گفتم پاشو فایده نداشت . به محض این که رسیدیم خونه هستی زنگ زد و گفت ما وسطای راهیم .

اون موقع علی تازه باورش شد و رفت گرفت خوابید

من که خوابم نمی برد یه کم دور خودم چرخیدم رخت خواب ها را آماده کردم  بعدش منم رفتم خوابیدم .

ساعت 2:30 رسیدند. تا ساعت 4 نشستیم به صحبت و بعدش  همگی رفتیم خوابیدیم .

بحث این بود که فردا بریم بیرون . علی می گفت : نه من می خوام برم سر کار ! من بهش گفتم حسنی ، تو روزهای معمولیش هم سر کار نمی ری فردا که یه روز خاصه می خوای بری سر کار ؟ خلاصه بعد از یه کم کل کل موفق شدم راضیش کنم سر کار نره.

همسر هستی گفت : فردا بریم پیست .

قرار شد فردا تولد بگیریم .

من خیلی خوشحال شدم آخه من عاشق برف بازی هستم.

 هستی کیک تولد همسرش را با خودش آورده بود که هم خیلی خوشمزه بود هم خیلی خوشگل . واقعا آفرین داشت

عصر اون روز هم مامانم رفته بود مهمونی کلی تعریف و تمجید کرده بود.

صبح حدودای ساعت 9 پا شدیم وصبحانه خوردیم . داشتیم آماده می شدیم که مامانم و بابام از راه رسیدند .

هستی کیک را آورد و گفت قسمت این بوده که همگی دور هم کیک را بخوریم  . من از همسر هستی خیلی خجالت کشیدم چون فرصت نکرده بودم کادویی تهیه کنم . همین جا ازش معذرت می خوام .

مامانم اینا ساعت 11:30 رفتنند و ما ساعت 12 راه افتادیم . و نزدیکای پیست بود رفتیم بنزین بزنیم . بعد از بنزین زدن همسر هستی یه گوشه پارک کرد که کاپشنش را دربیاره که یه کامیون از عقب اومد و بهش زد .

از اون موقع به بعداین اتفاق زد تو حال هممون.وقتی رسیدیم پیست هستی چند تا عکس گرفت و من سریع یه تیوپ جور کردم و رفتیم بازی .

هستی و همسرش همون پایین موندند اما من و علی حسابی بازی کردیم .

آخ چه کیفی داد .

دفعه آخری که نشستیمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے روی تیوپ علی کج نشست و تیوپ کج اومد پایین در نتیجه کمر من روی زمین کشیده شد .

یه کم درد گرفت اما مهم نبود چون خیلی لذت داشت . بعد از چند بار بالا و پایین رفتن اومدیم پیش هستی و به سمت محل تصادف و راهنمایی رانندگی برای انجام کارهای اداری راه افتادیم . ساعت 5 قرار بود اونجا باشیم اما ما نزدیک 2 ساعت اون جا معطل شدیم .

بعد از اون به سمت اصفهان حرکت کردیم . هستی و همسرش از رانندگی مردم اصفهان خیلی شکایت کردند .

اگه یه ماشین دنده عقب میومد می رفتند از ترس زیر صندلی قایم می شدند .

بساط خنده من بد جور به پا بود . تا این که اومدیم خونه و همسر هستی املت با تخم مرغ بومی  درست کرد . شام خوردیم و حمام کردیم و خوابیدیم . آخرین نفری که رفت حمام من بودم . همه خواب بودند من همینطور نشسته بودم که دیدم هستی از اطاق اومد بیرون . گفتم : مگه خواب نبودی!گفت :نه خوابم نمی بره . صحنه خنده داری بود .

توی راهرو توی تاریکی نشستیم به حرف زدن تاساعت 2:30بعدش رفتیم خوابیدیم .

فردا صبحش رفتیم میدون نقش جهان هستی از صنایع دستی خیلی خوشش اومده بود و خواست بخره که متاسفانه فراموش کرده بود کارتش را بیاره منم همینطور .

بعد رفتیم با پول نقدی که داشتیم کمی ادویه و خرت و پرت خریدیم و این گونه ما آس و پاس شدیم .

هستی خیلی عصبی شده بود چون زرق و برق صنایع دستی ها بد جور چشمش را گرفته بود . کلا هیپنوتیزم شده بود شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے.زنگ زد به شوهرش و شوهرش هم در گیر کارهای اداری برای خسارت ماشین بود .هر چه منتظرش موندیم فایده ای نداشت، بعد از این  که مثل دو تا مجسمه حسابی قندیل بستیم به ذهنمون رسید  تاکسی دربست بگیریم و بریم پیش همسر هستی .

هستی گفت مینا من وقتی دارم با همسرم دعوا می کنم تو نخند . گفتم باشه .

موقعی که رسیدیم و هستی چشمش به شوهرش افتاد شروع کردبه شوخی و مسخره بازی . من هم خنده م گرفته بود . گفتم: آها نخندم !شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

برای نهار با همکاری هم  هویج پلو با سوپ سفید درست کرده بودیم . حول و هوش ساعت 4 بود که رسیدیم خونه و نهار خوردیم . من اصرار کردم که بمونید و امشب هم نرید .اما همسرهستی می گفت نمی شه باید بریم . که هستی با سیاست موفق شد همسرش را راضی کنه که بمونه .

فردا صبحش دوباره قرار شد بریم بیرون که موفق نشدیم . همسر هستی رفت از یه بستنی فروشی مخصوص برامون بستنی خرید و در کنار هم خوردیم . نهار را خوردیم بعد از نهار به سمت تهران حرکت کردند . من اصلا دلم نمی خواست که برند اما چاره چه بود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات ()

شب تعطیلی بود . سوار اتوبوس شدیم و به سمت خونه مادر شوهرم راه افتادیم .

توی اتوبوس فقط من بودم و علی و یه خانم دیگه اون خانمچند تا ایستگاه قبل از ما پیاده شد و فقط من و علی توی اتوبوس موندیم .

به مقصدمون که آخرین ایستگاه اتوبوس هم بود رسیدیم و پیاده شدیم .

یه جایی بود که همه خیلی تعریف ذرت هاش را می کردند . من خیلی هوس کرده بودم رفتیم دو تا ذرت گرفتیم. دستم را کردم توی کیفم که پولش را بدم دیدم موبایلم نیست .

به علی گفتم : موبایل من کو ؟

(آخه هر جا گوشیم را جا میذارم علی بر می داره( . گفت: من نمی دونم !

ساعت حدود 7.5 بود . استرس تموم وجودم را گرفته بود .  دو هزار بار  فاصله اتوبوس تا ذرت فروشی را رفتیم و برگشتیم وتمام پیاده رو را زیر و زبر کردیم  . نبود که نبود .علی با گوشیش زنگ میزد زنگ می خورد ولی کسی گوشی را بر نمی داشت . هر جایی که فکر می کردیم ممکنه گوشی اون جا باشه را دهها بار گشتیم اما نبود .مطمئن بودم توی اتوبوس روی صندلی قبلی جا مونده سریعا به مسئول بازرسی اتوبوسرانی مراجعه کردم . چون مشخصات اتوبوس را کاملا حفظ بودم موفق شدم آدرس دقیقی از اتوبوس به بازرسی بدم . بازرسی با راننده اتوبوس تماس گرفت و ازش خواست که اتوبوسش را کاملا بگرده . راننده گشت اما چیزی پیدا نکرد .

از گشتن و سرما خسته شده بودیم .ساعت9.5 بود که تصمیم گرفتیم گشتن را متوقف کنیم و بریم خونه مادر شوهرم .

موبایلم خیلی برام عزیز بود درسته یه وسیله بود اما برام ارزش زیادی داشت . 3 سال پیش علی به مناسبت سالگرد ازدواجمون بهم هدیه داده بود .

شام نخوردم . و بدون این که حرفی بزنم رفتم خوابیدم . بغض گلوم را گرفته بود. من تا به حال خوشبختانه از فامیل نزدیک کسی را از دست ندادم . وقتی می رفتم مجلس عزاداری می دیدم اینقدر گریه می کنند حالشون را درک نمی کردم و تعجب می کردم .

با این اتفاق تازه درک کردم که چقدر از دست دادن  یه عزیز سخته !

تا صبح خواب گوشی عزیزم را دیدم . دمدمای صبح بود که خواب دیدم مامانم گوشیمو پیدا کرده و آورده بهم میده منم اینقدر توی خواب ذوق کردم .خوابم امیدوارم کرد  .

اون روز مادر شوهرم مهمون داشت .

من اصلا حوصله مهمونی را نداشتم . دلم می خواست تنها باشم . اما امکان پذیر نبود .  همش تو فکر بودم و گاهی یواشکی می رفتم توی اتاق و گریه می کردم .

 علی می گفت :

مگه یه گوشی چقدر ارزش داره که تو به خاطرش خودت را داری می کشی .اما اون عمق فاجعه را درک نمی کرد . نمی فهمید که اون برای من فقط یه گوشی نبود .

بهش گفتم مگه تو داییت فوت شده بود من بهت گفتم چرا گریه می کنی ؟ پس کاری به کار من نداشته باش .

اون برای من مثل بچه م بود .

مگه نمی دونی من مامانش بودم ؟

الآن گوشیم سردش می شه می گه : مامانی من سردمه منو بیا از این جا ببر.

با این حرفا ناراحتی بیش از حدم را توجیه می کردم . الآن دقیقا یک هفته ست که بدون گوشی هستم

هر چی فکر می کنم و توی خاطراتم می گردم توی زندگی وسیله ای عزیز تر از این گوشی برام وجود نداشته .نه ساعت ، نه لباس ، نه کفش ......هیچ چیز

با گوشیم خدا حافظی نکردم امیدوارم بهم بر گرده .

 

روحش شاد ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات ()

سلام دوستای گلم

با تمام وجودم دلتنگتونم ....

فکرش را نمی کردم زندگی این شکلی با هام بازی کنه .

از روزی که اومدیم توی این خونه زندگیم خیلی غیر قابل تحمل شده .

فکر می کردم با مستقل شدن زندگیم خیلی تغییر کنه.  اوضاع بهتر که نشد هبچ روز به روز هم داره بدتر میشه .

من کارم را از دست دادم ولی علی کار نسبتا بهتری پیدا کرده اما اوضاع مالی مون چپ اندر قیچیه . دادن اجاره خونه کار سختی شده .

دارم به این فکر می کنم که برگردم خونه قبلی . میون دوراهی موندم . .....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات ()

همچنان سوار بر قایق روی دریای مواج می تازم .

جزر و مد ها آرامترنشده .اما دیگر برایم ابهتی ندارند و دیگه قلبم را نمی لرزونند .

دریا طوفانی بهم می گه به فکر شیوه های جدید باش  وهر راهی به نظرت می رسه را امتحان کن تا خودت را سالم به مقصد برسونی ؟!

توی برهوت دریا هیچ چیزی در دست نداری هیچ چیزی هم برای از دست دادن نداری !
 اما خدایی هست که سکان قایق تو را به دست گرفته !

اگه روزه خورشید به عشق تو می سوزه و اگه شبه چراغ هر ستاره برای نور دل تو روشنه !

پس امید را تقویت کن که فقط همون تو رو به مقصد می رسونه!

جمع  کن بساط ترس رو ! خودت با بسپار به دریا، شغل دریا خروشیدنه از نعره هاش نترس  .اگه ترسیدی مثل یه ماهی کوچولو تو را می بلعه .

شروع کن با موج ها به رقصیدن .  حالا که دریا با آهنگت نمی رقصه تو باهاش برقص . و حالا که داره دریا اینقدر تند می نوازه تو رقصت را تند تر کن !

تلاشت را بیشتر کن . !

زندگی ارزشش را داره !

به فکر جنگ باش .....

با تمام قوا تسلیم نشو ....

برای خودت یه جزیره بساز . توی همون قایق کوچولو ،  یه تکه آرامش حتما هست .

باید بیشتر بگردی چشمات را باز کن . چرا فقط موج های پریشان را می بینی .

نمی بینی این موج ها چه چیزای زیبایی برات به ارمغان میارند؟ .

دریای طوفانی ماهی ها را به سطح آب میاره . تلاش کن ماهی بگیری .

تورتو پهن کن نترس ! زود ناامید نشو

 بگذار گه گداری ماهی ها بیان و تور و برن

. اون ماهی که قرار مال تو بشه از تورت بیرون نمیره .

با اعتماد و ایمان تورتو پهن کن . ..

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات ()

 

 

زندگیم قایقی شناور در   دریایی طوفانیست .

من گوشه قایق نشستم محکمو  خودم را به دیواره های قایق میفشارم .

با تلاش پارو می زنم تند تند و پشت سر هم .

 موجها یکی پس از دیگری به دیواره های قایق می کوبند .

جزر و مد شدیدی در دریا حاکم شده

صدای غرش آب گوش خراشه .

گاهی قایق اعتدالش رو از دست می ده و می خواد من رو به بیرون پرتاب کنه . اما من سمج تر از این موج های تو در تو و کلافه کننده به راهم ادامه میدم.

صدای غل غل ترس را توی دلم به وضوح می شنوم . اضطراب عرق تلخی را روی صورتم نشونده .

گاهی فریاد می زنم کمک ............

کسی اینجا نیست ؟......

من این جا تنهام .........

بازم با تمام تلاشم با دستای نحیف و ناتوانم پارو می زنم .

دوباره قایق تکون شدیدی می خوره من به طرف دیگه قایق پرتاب می شم . با کمال تعجب در عین ناباوری و با وحشت چشمام راباز می کنم ....

هنوز زنده ام نفس می کشم ....

دلم گرم شد احساسی توی دلم جوانه زد .

احساس حمایت و آرامش ....

احساسم درست بود . او در تمام این لحظات مواظبم بود . تکان های به این شدیدی حتما  زورق کوچک مرا به کام نابودی می کشاند . خدای من تو بودی که قایم را تا به دریا کشاندی و حالا با خیاال آسوده به من می نگری .

زمانی که تو با من در گوشه قایق بودی و با من سخن می گفتی ، از صبوری ، از ایمان ، از تحمل  ..... چه بیهوده هراسیدم

کافی بود اشاره کنی تا دریا همچون کودکی به خواب رود . و من همچون پری  سبکبال در آرام دریا به راه خود ادامه دهم .

چه زیباست  این دریای بیکران تو .

و چه زیباست که تو با منی و از میان آبهای خروشان من را از مسیر امنی به ساحل می رسانی .

خدایا اکنون آن موقع است تعلل نکن .

من کمی دریازده شده ام .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات ()

سلام دوستان عزیزم از این که من نتونستم پست بفرستم و بهتون سر بزنم عذر خواهی می کنم . خنثی

 

نه این که نخوام اینترنتم مشکل داشت . هنوزم داره .ابرو

دوتا موضوع تموم نشده باقی مونده بود .

هر چند دیر شده اما  جبران مافات می کنم .خجالت

روز تولدم گفتم که منتظر هدیه ویژه ای از طرف خدا هستم .

تا آخرای روز هیچ خبری از کادو و اتفاق مهیج و خوشحال کننده نبود . حتی هیچ کس هم برام اس ام اس نزد .

حوصله م سر رفته بود اومدم داخل اینترنت که متوجه شدم یکی از دوستان برام یه تولد مجازی گرفته .

اون روز خیلی خوشحال شدم . به حدی که اشک توی چشمام جمع شده بود . این قشنگ ترین هدیه امسال من بود . چون اصلا انتظارش را نداشتم این هدیه ویژه خداوند بود برای من که از طریق این دوست به دست من رسید . قلب

درمورد کارم هم : من هر روز صبح به هر بهانه ای از خونه می زدم بیرون و به دنبال باکس نیازمندی ها  تموم در و دیوار ها را با دقت بر انداز می کردم . وقتی میومدم خونه حداقل 6 مدل جمع کرده بودم .

بعدش می نشستم  و صفحات استخدام را زیر و زبر می کردم .

کارهای زیادی پیدا کردم تلفن های زیادی زدم ولی متاسفانه هیچکدومشون به ثمر ننشست .علی شاید 100 جا فرم پر کرده اما نمی دونم خواست خدا چیه ؟! که هنوز استخدام نشده .

همینطور که برای علی دنبال کار می گشتم . توی فکر خودمم بودم و کار در منزل ها را هم می خوندم . اصلا دلم نمی خواست برم بیرون سر کار دلم می خواست یا یه کار در منزل باشه یا کاری در رابطه با حرفه ام . کار در رابطه با حرفه ام که خیلی حقوقش کم و ناچیز بود و مورد مناسبی هم پیدا نشد .کار در منزل  هم پیدا نکردم

از این همه گشت و گذار یه کاری نظرم را جلب کرد . ساخت اسباب بازی های چوبی .

رفتم محیط را دیدم خیلی خوشم اومد . همه خانم بودند کارش هم کار فوق العاده سبکی بود .  حقوقش زیاد نبود ساعت کاریش هم زیادنبود اما بهتره موردهای دیگه بود .

کار خیلی لذت بخشیه .مژهحدود یک هفته هست که مشغول به کارم.

آهای خانم های خود کفا منم به جمع شما پیوستم هورا

.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٥ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات ()

سلام دوستان

بابت غیبتم عذر خواهی می کنم .

اومدم بهتون بگم که یه کار پیدا کردم و دیروز اولین روز کاریم بود .

سعی می کنم امشب یه پست بفرستم  خجالت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات ()

دیروز از طرف محل کار قبل علی باهاش تماس گرفتند و ازش دعوت کردند که به کارش برگرده .

علی به محل کارش مراجعه کرد و یه درخواست بازگشت به کار نوشت . رییس کل اداره شون که خیلی علی را دوست داره گفت : هر کاری از دستم بر بیاد می کنم تا تو به کار بر گردی اما زیر دست اون یعنی کارفرمای علی خیلی با برگشتن علی مخالفه و هر کاری می کنه تا این اتفاق نیافته .

در خواست علی باید بره اداره کل و از اون جا جوابش بیاد . دیروز در حالی که خیلی توی فکر و نگران کار علی بودم این خبر  بهم رسید.

 پیش خودم گفتم نگاه کن : وقتی که فکر می کنی تموم راه ها به روت بسته شده و به بن بست رسیدی چقدر قشنگ خدا نقطه امیدرا توی دل آدم می کاره .از این خبر انرژی بی حدی گرفتم .من سپردم دست خدا و از خدا خواستم که خواستش را به بهترین شکل اجرا کنه .

حتی اگه دوباره استخدام  نشه مهم نیست . همین که خدا لحظه به لحظه امید را تو دلم زنده میکنه قشنگترین همراهیه . همین که من را از دست افکار بد نجات میده حس عجیبی بهم می ده .

دلم می خواد امروز که روز تولدمه خدا یه هدیه قشنگ بهم بده .

 من تا پایان  روز انتظار می کشم .....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳۱ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات ()

در تاریک روشن غروب ،تعادل بین انسان و زمین ازموده می شود . خدا سایه و نور را در هم آمیخت تا ببیند آیا زمین شهامت ادامه چرخش را دارد . اگر زمین از تاریکی نهراسد ، شب می گذرد ....و روز بعد خورشید تازه ای طلوع می کند .

دو باره چند روزی هست که کار علی با چالش روبرو شده . معلوم نیست توی شرکت جدید پذیرش شده یا نه ؟

 زندگی برگشته به روزای سخت گذشته . اما فرقش اینه که من تغییر کردم و من دیگه اون مینای قبلی نیستم . من دیگه می تونم توی شرایط سخت هم آرامشم را حفظ کنم .

همه این ها را از همراهی و لطف خدا دارم . 

مرغ پلیکان توی شرایط سخت، وقتی ببینه بچه هاش گرسنه هستند . از گوشت بدنش می کنه و به بچه هاش میده .حالا خدا برای من حکم همون پلیکان را داره . از خودش می گذره و نمی گذاره من سختی بکشم .

خدا واقعا من را صدا زد و دستم را گرفت و از چاهی متعفنی که من با افکارم برای خودم ساخته بودم نجاتم داد .

شرایط سخت و نفس گیر توی زندگی همه ما زیادند . هر کسی به نوبه خود درگیره. من هم مثل بقیه ....

اما دیگه مثل این کرگدن دنیا را از نوک بینی م نمی بینم . اگه یه شاخ زشت جلوی چشمم هست (مشکلات )‌اما چیزای قشنگ هم وجود داره .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۸ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات ()

 

وقتی می خوایم یه قدم بزرگ تو زندگی برداریم وجودمون پر از ترس و وحشت می شه .مثلا موقع ازدواج ، خرید خونه یا ....

 گاهی اوقات تسلیم این ترس و وحشت ها می شیم و خودمون را می بازیم و ازکاری که می خواستیم بکنیم منصرف می شم .

این ترس ها خیلی قدرتمندند ومی تونند به طور کامل ادم را اسیر خودشون بکنند . و آدم باید از اراده قویی برخوردار باشه تا بتونه از پس این انرژی های مخرب و بر بیاد .

 موقعی که ما تصمیم گرفتیم بریم اجاره نشینی ترس های زیادی اومده بود سراغمون . ترس از اجاره خونه . ترس از شکست ، ترس خراب کردن پل های پشت سر و .....این ترس ها ما را سال ها سر جای خودمون میخ کوب نگه داشته بود و از ما قدرت ریسک کردن را گرفته بود .ما نه عقب می رفتیم و نه جلو .

اما بالاخره تصمیم گرفتیم این کار را بکنیم . همه  موانع را پشت سر بذاریم و محکم سر حرفمون بایستیم .

وقتی که می گشتیم و هیچ مورد مناسبی پیدا نمی کردیم ، دوباره افکار منفی مخرب و تضعیف کننده اومدند سراغمون و خواستند ما را از حرکت بازدارند  اما اجازه ندادیم ناامیدمون کنند و به جستجو ادامه دادیم .

عاقبت خداوند جواب اعتماد و صبر ما را در زمان مناسب داد و اون چیزی که ازش خواسته بودیم را بهمون  هدیه داد .

قرار داد را بستیم و علی هم مشغول به کار جدیدش شد .

 آرامش و سرخوشی عجیبی وجودم را پر کرد . احساس می کردم زندگیم کامل شده و من دیگه هیچی از خدا نمی خوام .با شور و اشتیاق فراوونی وسایلم را جمع می کردم .

 که :

 علی بهم زنگ زد و گفت :‌مینا از کارم اخراج شدم

همگی تون می تونید خیلی راحت حدس بزنید چه حالی به ادم دست می ده . شوک بدی بود .

خونه اجاره کرده بودیم . کلی قرض داشتیم .و علی  هم که بیکار شده بود .اعتماد کرده بودیم و طناب را بریده بودیم .اشک تو چشمام جمع شده بود و بغض توی گلوم گیر کرده بود . اصلا نمی تونستم تکون بخورم . نمی دونستم حالا باید چه کار کنم ؟! علی حالش از من بد تر بود اونم بغض توی گلوش گیر کرده بود . چند لحظه فکر کردم و گفتم آخرش که چی ؟ چه خبره ؟ حالا مگه چی شده ؟ این کار نشد یه کار دیگه .برنامه خداست . پس با ناراحتی به خواست خدا شک نکن و اون را زیر سوال نبر بپذیر هر چه خدا برات مقدر کرده .

اتفاقی بود که افتاده بود و ما هم دیگه توی جاده قدم گذاشته بودیم را برگشتی نبود .

من بعد از تلفن چند دقیقه ای  سرد و بی انگیزه شده بودم . اما خیلی زود خودم را جمع کردم و با امید بیشتری به کارم ادامه دادم انگار اصلا اتفاقی نیافتاده .

اولین کاری که کردم گوشی را برداشتم و زنگ زدم به علی و یه عالم انرژی و عشق براش فرستادم و بهش گفتم اصلا ناراحت نباش و خوشحال باش که خدا نقشه های زیبا تری برات داره . تو کار خودت را بکن اجازه بده خدا هم کار خودش را بکنه تو برنامه هات را عوض نکن .

خدا را شکر تونستم بهش روحیه بدم و اون را متوجه نقشه قشنگ خدا کنم و زاویه دیدش را رجع به این موضوع عوض کنم.

اثاث کشی تموم شد و تو این مدت به هیچ کس هیچ حرفی نزدیم و این راز فقط بین من و علی باقی موند .

خانواده علی هر روز زنگ می زدند و از علی می پرسیدند منم طوری جواب می دادم که نه دروغ گفته باشم و نه راست . علی بعد جستجوی زیاد یه کار بهتر پیدا کرد .

و حالا هم مشغول به کاره . کاری با حقوق و مزایای بهتر و نزدیک به محل سکونتمون .

خدا این شغل را سر راه علی قرار داد تا علی بواسطه اون از وابستگی هاش و چیزای کوچیکی که باهاش دلش را خوش کرده بود جدا بشه و چیزای بهتر را هم تجربه کنه و  بعد خدا دوباره  اون شغل را ازش گرفت تا شغل بهتری سر راهش قرار بده .

و من الآن ایمان دارم که خداوند نقشه های زیباتری هم داره . اصلا ترس ندارم و می دونم حتی اگه قسمت علی این شغل هم نباشه یه شغل بهتر انتظارش را می کشه .

من فرزند خدا هستم و اون از من محافظت می کنه هیچ نیازی به این نیست که من لحظاتم را در ترس و تشویش خراب کنم .

من از لحظه لحظه م استفاده می کنم و لذت می برم .

زندگی یک چالشه که نمی تونیم بهش اعتماد کنیم چون لحظه به لحظه در حال تغییره . این ماییم که نباید اجازه بدیم  که به چالش کشیده بشیم .

پ.ن : یه چیز جالب : این طرف و اون طرف خونمون چند تا باغ بزرگ هست ، از همون باغ هایی که خیلی دوست دارم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات ()


آخرين مطالب
» همین چند روز...
» خدا حافظ نازنینم
» دلتنگم...
» ماهی گیر
» دریا و من ....
» جبران مافات
» ۱۳٩٠/٧/۱٠
» هدیه ای از تو ...
» جهان بینی
» زندگی چالش انگیز

Design By : RoozGozar.com