﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دنیای مینا</title>
    <description>mina6357's description</description>
    <link>http://mina6357.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مینا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 08 Apr 2012 17:26:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>نوروز ما</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام عزیزان من &lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال نو همه شما مبارک البته با تاخیر&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;این روزها دنیای مینا تبدیل شده به یه کلبه متروکه .نمی دونم چرا یه مدته حوصله نوشتن ندارم ؟!&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم برای همتون تنگ می شه . میام به وبلاگهاتون اما کامنت نمی ذارم تا غیبتم احساس نشه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی ماه اسفند&amp;nbsp; علی کمر درد شدیدی گرفت و مجبور شد ده پانزده روز توی خونه بخوابه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما فکر می کردیم که حقوق این ماهش خیلی زیاد &amp;nbsp;بشه اینقدری میشه که باهاش اجاره خونه را بدیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من&amp;nbsp; همچنان در جستجوی کار به این در و اون در می زدم اما فایده ای نداشت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در نهایت تصمیم گرفتم از پیدا کردن کار دست بکشم&amp;nbsp;. خودم گفتم بهتره&amp;nbsp; از وقتم&amp;nbsp; برای خودم&amp;nbsp;استفاده کنم و &amp;nbsp;برای خودم خیاطی کنم .از دوره ژورنالم سه چهار دست لباس نیمه تموم باقی مونده بود .&amp;nbsp; روزها وقتم را به خیاطی می گذروندم .می خواستم قبل از عید حتما همشون تموم بشه .که با ناسازگاری های چرخم به سلامتی به پایان رسوندمشون .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;یه مقدار پس انداز داشتم یک روز پولم را برداشتم و راهی بازار شدم . و تا می تونستم برای خودم خرید کردم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خودم گفتم بی خیال! تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهدباز .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخ که چه مزه ای داد هرچه به فکرم رسید خریدم . قرار بود علی هم &amp;nbsp;یه مقداری مساعده بگیره و برام بفرسته .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موقعی که من تمام و کمال آتیش زدم به پولم رفتم بانک ببینم علی پول را ریخته یا نه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برق از سرم رد شد چون &amp;nbsp;موجودیم صفربود &amp;nbsp;. همون موقع زنگ زدم به علی و گفتم پس مساعده چی شد ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت : موافقت نشده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای اولین بار بود&amp;nbsp;بدون حراس و ترس از آینده و احتیاط خرید کرده بودم که تو ذوقم خورد . چون تا آخر اسفند دیگه ما&amp;nbsp; حتی یه تک تومنی هم نداشتیم .&amp;nbsp;خیلی نگران و&amp;nbsp;پشیمون شده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما پشیمونی فایده ای نداشت . علی گفت مهم نیست . حتی اگه مساعده هم بهم ندند من برای شب عید پول قرض می کنم ناراحت نباش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا این که 28 اسفند شد و موقع حساب کتاب .ظهر علی اومد خونه . گفت مینا حدس بزن حقوقم این ماه چقدر شده ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;گفتم 100&amp;nbsp;یا150 زیاد زیاد 200 با خنده عجیبی دستش را کرد تو جیبش و یه دسته پول در آورد . خیلی بیشتر از چیزی بود که فکر می کردم از خوشحالی بال در آوردم و پول ها را به آسمون پرتاب کردم باورم نمی شد&amp;nbsp; اما می دونستم خدا دستمون را خالی نمیذاره &amp;nbsp;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;29اسفند خواهرم اینا از جنوب اومدند .&amp;nbsp;امسال من بر خلاف پارسال خیلی آرامش داشتم و خیلی خوشحال بودم .در کل فاز مثبت بودم . چون خدا درست آخرین دقایق تو زندگیم معجزه کرد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل هر سال سر سفره شروع کردیم به بلند دعا خوندن .من توی حال و هوای عرفانی خودم بودم و داشتم به خدا می گفتم علی را می بینم &amp;nbsp;لباس سفید(منظورم&amp;nbsp;پاکی بود )پوشیده . دوتا بال در آورده و داره به سوی تو حرکت می کنه (منظورم رشد روحانی و کنار گذاشتن عادت های قدیمیش بود )&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که دیدم علی داره هر هر میخنده . من متعجب بهش نگاه کردم گفتم چیش خنده دداشت ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت من را کشتی رفت&amp;nbsp; و فرستادیم پیش خدا &amp;nbsp;؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من تازه فهمیدم چی گفتم .&amp;nbsp; دوتایی مون &amp;nbsp;تا یه ربع داشتیم می خندیدیم . سال نو ما هم با خنده آغاز شد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از سال تحویل رفتیم خونه مامان و بعد از اون خونه مادر شوهر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی 13 روز عید هوار بودیم سر مامانم . الی و هانا چه آتیشی به پا می کردند موقعی که این دو تا با هم بودند اینقدر شلوغ می کردند که صدا به صدا نمی رسید .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الی خیلی تغییر کرده بود و از اون دختر آروم مظلوم تبدیل شده بود به یه پسر&amp;nbsp;بچه تخص من باورم نمی شد این همون الی چند ماه پیشه به خواهرم می گفتم مطئنی دختر همسایتون را اشتباهی نیاوردی ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکته خنده دار این بود که الی عروسک هاش را به هیچ کس جز علی نمی داد . توی&amp;nbsp;دید و بازدیدهای عید همش یه عروسک توی بغل علی بود . هیچ کس هم حق نداشت عروسک را از تو بغل علی برداره و گر نه&amp;nbsp; ناراحت می شد قهرمی کرد خداییش عروسک ها هم خیلی به علی میومدند . بین هر بازی میومد از وضعیت عروسک هاش با خبر میشد . و می گفت : دختیم (دخترم )صاف بشینیا&amp;nbsp; و عروسکهاش را بوس می کرد و می رفت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه روز به بچه خواهرم آری (پسرش )قول دادم ببرمش سرزمین عجایب . اون هم با هزار شوق و امید اومد. فکر می کرد سرزمین عجایب یه جای خیلی عجیب و غریبه که توش دایناسور و همچین چیزایی داره به محض این که چشمش افتاد کلی ضد حال خورد&amp;nbsp; .و خیلی ناراحت شد اما به جاش هانا دلی از عزا در اورد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یازدهم نوروز خواهرم اینا رفتند تا برای سیزده بدر شهر خودشون باشند .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;برای سیزده به در قرار بود فامیلی همگی بریم بیرون شهر&amp;nbsp; . من با ماشین مامانم اینا رفتم و قرار شد داداش بزرگم با علی بیاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما از شهر خارج شدیم . فامیل توی یه&amp;nbsp; باغ&amp;nbsp;از &amp;nbsp;شهر های حاشیه زاینده رود اقامت گزیده بودند . ما به اون شهر رفتیم اما آدرس دقیقی نداشتیم &amp;nbsp;30 بار کل شهر را گشتیم و فامیل را پیدا نکردیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در نهایت با پرس و جو های زیاد&amp;nbsp;یک جای مشخص را پیدا کردیم و قرار شد&amp;nbsp;یه نفر بیاد اون جا دنبالمون .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از مردهای فامیل اومد و به سمت&amp;nbsp;باغ حرکت کردیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسیر خیلی سختی بود هیچ تابلویی وجود نداشت مسیر طولانی و&amp;nbsp;کوهستانی بود . من نمی دونستم به علی چطوری باید آدرس بدم . خلاصه یه چیزایی حفظ کردم تااین که رسیدیم&amp;nbsp;پیش فامیل .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من خیلی عصبی شده بودم و پیش خودم می گفتم محاله علی بتونه این جا را پیدا کنه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به محض این که رسیدیم من با داداش کوچیکه م رفتیم سر جاده .مسیر طولانی بود و باید یه مقداری کوهنوردی می کردیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خدا گفتم&amp;nbsp;&amp;nbsp; یه فرش پهن کن روی زمین که علی را به ما برسونه و گرنه پیدا کردن اینجا کار غیر ممکنیه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرتب &amp;nbsp;از مردم اون جا می پرسیدم این جا کجاست و هرچه اونا می گفتند به علی انتقال می دادم.در نهایت ناباوری یه دفعه دیدم داداشم و علی از دور دارند میاند . یه بار دیگه معجزه را با چشمام دیدم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خوشحالی بالا و پایین پریدم . روز خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کل عید فوق العاده ای بود . خدا را شکر بابت تک تک لحظاتش .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خلاصه ای از اتفاقاتی بود که توی عید گذشته برای ما&amp;nbsp; افتاد .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mina6357.persianblog.ir/post/151</link>
      <author>مینا</author>
      <comments>http://mina6357.persianblog.ir/comments/248437/9238396/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-248437.post-9238396</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2012 17:26:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همین چند روز...</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;پنج شنبه رفته بودیم بیرون&amp;nbsp;نزدیکای ساعت 8 بود که گوشی علی زنگ خورد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;هستی (سکوت پاییز) بود . گفت ما داریم میایم اصفهان . علی فکر کرد که شوخی می کنه و باور نکرد وشروع کرد به مسخره بازی...&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/245.gif" alt="" width="28" height="20" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;رفتیم خونه مامانم که هستی پیام داد و گفت ما راه افتادیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;تا ساعت 11 هر چی به علی گفتم پاشو فایده نداشت . به محض این که رسیدیم خونه هستی زنگ زد و گفت ما وسطای راهیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اون موقع علی تازه باورش شد&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/89.gif" alt="" width="26" height="23" border="0" /&gt; و رفت گرفت خوابید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;من که خوابم نمی برد یه کم دور خودم چرخیدم رخت خواب ها را آماده کردم &amp;nbsp;بعدش منم رفتم خوابیدم .&lt;img src="http://kay.smiley.free.fr/images/1247.gif" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;ساعت 2:30 رسیدند. تا ساعت 4 نشستیم به صحبت و بعدش &amp;nbsp;همگی رفتیم خوابیدیم .&lt;img src="http://kay.smiley.free.fr/images/1062.gif" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بحث این بود که فردا بریم بیرون . علی می گفت : نه من می خوام برم سر کار ! من بهش گفتم حسنی ، تو روزهای معمولیش هم سر کار نمی ری فردا که یه روز خاصه می خوای بری سر کار ؟ خلاصه بعد از یه کم کل کل موفق شدم راضیش کنم سر کار نره.&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/5.gif" alt="" width="24" height="21" border="0" /&gt;&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/220.gif" alt="" width="18" height="18" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;همسر هستی گفت : فردا بریم پیست .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;قرار شد فردا تولد بگیریم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;من خیلی خوشحال شدم آخه من عاشق برف بازی هستم.&lt;img src="http://kay.smiley.free.fr/images/2023.gif" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;هستی کیک تولد همسرش را با خودش آورده بود که هم خیلی خوشمزه بود هم خیلی خوشگل . واقعا آفرین داشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;عصر اون روز هم مامانم رفته بود مهمونی کلی تعریف و تمجید کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;صبح حدودای ساعت 9 پا شدیم وصبحانه خوردیم . داشتیم آماده می شدیم که مامانم و بابام از راه رسیدند .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هستی کیک را آورد و گفت قسمت این بوده که همگی دور هم کیک را بخوریم &amp;nbsp;. من از همسر هستی خیلی خجالت کشیدم چون فرصت نکرده بودم کادویی تهیه کنم . همین جا ازش معذرت می خوام .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;مامانم اینا ساعت 11:30 رفتنند و ما ساعت 12 راه افتادیم . و نزدیکای پیست بود رفتیم بنزین بزنیم . بعد از بنزین زدن همسر هستی یه گوشه پارک کرد که کاپشنش را دربیاره که یه کامیون از عقب اومد و بهش زد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;از اون موقع به بعداین اتفاق زد تو حال هممون.وقتی رسیدیم پیست هستی چند تا عکس گرفت و من سریع یه تیوپ جور کردم و رفتیم بازی .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هستی و همسرش همون پایین موندند اما من و علی حسابی بازی کردیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آخ چه کیفی داد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دفعه آخری که نشستیم&lt;img style="width: 45px; height: 30px;" src="http://www.kolobok.us/smiles/icq/yahoo.gif" alt="شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے" border="0" hspace="0" /&gt; روی تیوپ علی کج نشست و تیوپ کج اومد پایین در نتیجه کمر من روی زمین کشیده شد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;یه کم درد گرفت اما مهم نبود چون خیلی لذت داشت . بعد از چند بار بالا و پایین رفتن اومدیم پیش هستی و به سمت محل تصادف و راهنمایی رانندگی برای انجام کارهای اداری راه افتادیم . ساعت 5 قرار بود اونجا باشیم اما ما نزدیک 2 ساعت اون جا معطل شدیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بعد از اون به سمت اصفهان حرکت کردیم . هستی و همسرش از رانندگی مردم اصفهان خیلی شکایت کردند .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اگه یه ماشین دنده عقب میومد می رفتند از ترس زیر صندلی قایم می شدند .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بساط خنده من بد جور به پا بود . تا این که اومدیم خونه و همسر هستی املت با تخم مرغ بومی&amp;nbsp; درست کرد . شام خوردیم و حمام کردیم و خوابیدیم . آخرین نفری که رفت حمام من بودم . همه خواب بودند من همینطور نشسته بودم که دیدم هستی از اطاق اومد بیرون . گفتم : مگه خواب نبودی!گفت :نه خوابم نمی بره . صحنه خنده داری بود .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;توی راهرو توی تاریکی نشستیم به حرف زدن تاساعت 2:30بعدش رفتیم خوابیدیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;فردا صبحش رفتیم میدون نقش جهان هستی از صنایع دستی خیلی خوشش اومده بود و خواست بخره که متاسفانه فراموش کرده بود کارتش را بیاره منم همینطور .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بعد رفتیم با پول نقدی که داشتیم کمی ادویه و خرت و پرت خریدیم و این گونه ما آس و پاس شدیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هستی خیلی عصبی شده بود چون زرق و برق صنایع دستی ها بد جور چشمش را گرفته بود . کلا هیپنوتیزم شده بود &lt;img style="width: 26px; height: 24px;" src="http://www.pic4ever.com/images/20.gif" alt="شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے" width="26" height="24" border="0" hspace="0" /&gt;.زنگ زد به شوهرش و شوهرش هم در گیر کارهای اداری برای خسارت ماشین بود .هر چه منتظرش موندیم فایده ای نداشت، بعد از این&amp;nbsp; که مثل دو تا مجسمه حسابی قندیل بستیم به ذهنمون رسید&amp;nbsp; تاکسی دربست بگیریم و بریم پیش همسر هستی .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هستی گفت مینا من وقتی دارم با همسرم دعوا می کنم تو نخند . گفتم باشه .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;موقعی که رسیدیم و هستی چشمش به شوهرش افتاد شروع کردبه شوخی و مسخره بازی . من هم خنده م گرفته بود . گفتم: آها نخندم !&lt;img style="width: 20px; height: 25px;" title="" src="http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/laugh4.gif" alt="شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے" border="0" hspace="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برای نهار با همکاری هم&amp;nbsp; هویج پلو با سوپ سفید درست کرده بودیم . حول و هوش ساعت 4 بود که رسیدیم خونه و نهار خوردیم . من اصرار کردم که بمونید و امشب هم نرید .اما همسرهستی می گفت نمی شه باید بریم . که هستی با سیاست موفق شد همسرش را راضی کنه که بمونه .&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/shake2.gif" alt="" width="47" height="20" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;فردا صبحش دوباره قرار شد بریم بیرون که موفق نشدیم . همسر هستی رفت از یه بستنی فروشی مخصوص برامون بستنی خرید و در کنار هم خوردیم . نهار را خوردیم بعد از نهار به سمت تهران حرکت کردند . من اصلا دلم نمی خواست که برند اما چاره چه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mina6357.persianblog.ir/post/150</link>
      <author>مینا</author>
      <comments>http://mina6357.persianblog.ir/comments/248437/8880588/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-248437.post-8880588</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:03:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدا حافظ نازنینم</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;شب تعطیلی بود . سوار اتوبوس شدیم و به سمت خونه مادر شوهرم راه افتادیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;توی اتوبوس فقط من بودم و علی و یه خانم دیگه اون خانمچند تا ایستگاه قبل از ما پیاده شد و فقط من و علی توی اتوبوس موندیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به مقصدمون که آخرین ایستگاه اتوبوس هم بود رسیدیم و پیاده شدیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;یه جایی بود که همه خیلی تعریف ذرت هاش را می کردند . من خیلی هوس کرده بودم رفتیم دو تا ذرت گرفتیم. دستم را کردم توی کیفم که پولش را بدم دیدم موبایلم نیست .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به علی گفتم : موبایل من کو ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;(آخه هر جا گوشیم را جا میذارم علی بر می داره( . گفت: من نمی دونم !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;ساعت حدود 7.5 بود . استرس تموم وجودم را گرفته بود . &amp;nbsp;دو هزار بار&amp;nbsp; فاصله اتوبوس تا ذرت فروشی را رفتیم و برگشتیم وتمام پیاده رو را زیر و زبر کردیم &amp;nbsp;. نبود که نبود .علی با گوشیش زنگ میزد زنگ می خورد ولی کسی گوشی را بر نمی داشت . هر جایی که فکر می کردیم ممکنه گوشی اون جا باشه را دهها بار گشتیم اما نبود .مطمئن بودم توی اتوبوس روی صندلی قبلی جا مونده سریعا به مسئول بازرسی اتوبوسرانی مراجعه کردم . چون مشخصات اتوبوس را کاملا حفظ بودم موفق شدم آدرس دقیقی از اتوبوس به بازرسی بدم . بازرسی با راننده اتوبوس تماس گرفت و ازش خواست که اتوبوسش را کاملا بگرده . راننده گشت اما چیزی پیدا نکرد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;از گشتن و سرما خسته شده بودیم .ساعت9.5 بود که تصمیم گرفتیم گشتن را متوقف کنیم و بریم خونه مادر شوهرم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;موبایلم خیلی برام عزیز بود درسته یه وسیله بود اما برام ارزش زیادی داشت . 3 سال پیش علی به مناسبت سالگرد ازدواجمون بهم هدیه داده بود .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;شام نخوردم . و بدون این که حرفی بزنم رفتم خوابیدم . بغض گلوم را گرفته بود. من تا به حال خوشبختانه از فامیل نزدیک کسی را از دست ندادم . وقتی می رفتم مجلس عزاداری می دیدم اینقدر گریه می کنند حالشون را درک نمی کردم و تعجب می کردم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;با این اتفاق تازه درک کردم که چقدر از دست دادن&amp;nbsp; یه عزیز سخته !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;تا صبح خواب گوشی عزیزم را دیدم . دمدمای صبح بود که خواب دیدم مامانم گوشیمو پیدا کرده و آورده بهم میده منم اینقدر توی خواب ذوق کردم .خوابم امیدوارم کرد&amp;nbsp; .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اون روز مادر شوهرم مهمون داشت .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;من اصلا حوصله مهمونی را نداشتم . دلم می خواست تنها باشم . اما امکان پذیر نبود .&amp;nbsp; همش تو فکر بودم و گاهی یواشکی می رفتم توی اتاق و گریه می کردم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;علی می گفت :&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;مگه یه گوشی چقدر ارزش داره که تو به خاطرش خودت را داری می کشی .اما اون عمق فاجعه را درک نمی کرد . نمی فهمید که اون برای من فقط یه گوشی نبود .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بهش گفتم مگه تو داییت فوت شده بود من بهت گفتم چرا گریه می کنی ؟ پس کاری به کار من نداشته باش .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اون برای من مثل بچه م بود .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;مگه نمی دونی من مامانش بودم ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;الآن گوشیم سردش می شه می گه : مامانی من سردمه منو بیا از این جا ببر.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;با این حرفا ناراحتی بیش از حدم را توجیه می کردم . الآن دقیقا یک هفته ست که بدون گوشی هستم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هر چی فکر می کنم و توی خاطراتم می گردم توی زندگی وسیله ای عزیز تر از این گوشی برام وجود نداشته .نه ساعت ، نه لباس ، نه کفش ......هیچ چیز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;با گوشیم خدا حافظی نکردم امیدوارم بهم بر گرده .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;روحش شاد ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://up.vatandownload.com/images/toycpy18qwbp56lv8nfk.jpg" alt="" width="300" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mina6357.persianblog.ir/post/149</link>
      <author>مینا</author>
      <comments>http://mina6357.persianblog.ir/comments/248437/8839359/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-248437.post-8839359</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 14:55:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلتنگم...</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام دوستای گلم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با تمام وجودم دلتنگتونم ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکرش را نمی کردم زندگی این شکلی با هام بازی کنه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از روزی که اومدیم توی این خونه زندگیم خیلی غیر قابل تحمل شده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر می کردم با مستقل شدن زندگیم خیلی تغییر کنه.&amp;nbsp; اوضاع بهتر که نشد هبچ روز به روز هم داره بدتر میشه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من کارم را از دست دادم ولی علی کار نسبتا بهتری پیدا کرده اما اوضاع مالی مون چپ اندر قیچیه . دادن اجاره خونه کار سختی شده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دارم به این فکر می کنم که برگردم خونه قبلی . میون دوراهی موندم . .....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mina6357.persianblog.ir/post/148</link>
      <author>مینا</author>
      <comments>http://mina6357.persianblog.ir/comments/248437/8771942/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-248437.post-8771942</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Jan 2012 19:15:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ماهی گیر</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://up.vatandownload.com/images/n7ua66b3y1dpkp1ecisr.jpg" alt="" width="384" height="281" /&gt;همچنان سوار بر قایق روی دریای مواج می تازم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;جزر و مد ها آرامترنشده .اما دیگر برایم ابهتی ندارند و دیگه قلبم را نمی لرزونند .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دریا طوفانی بهم می گه به فکر شیوه های جدید باش&amp;nbsp; وهر راهی به نظرت می رسه را امتحان کن تا خودت را سالم به مقصد برسونی ؟!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;توی برهوت دریا هیچ چیزی در دست نداری هیچ چیزی هم برای از دست دادن نداری !&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما خدایی هست که سکان قایق تو را به دست گرفته !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اگه روزه خورشید به عشق تو می سوزه و اگه شبه چراغ هر ستاره برای نور دل تو روشنه !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پس امید را تقویت کن که فقط همون تو رو به مقصد می رسونه!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;جمع&amp;nbsp; کن بساط ترس رو ! خودت با بسپار به دریا، شغل دریا خروشیدنه از نعره هاش نترس&amp;nbsp; .اگه ترسیدی مثل یه ماهی کوچولو تو را می بلعه .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;شروع کن با موج ها به رقصیدن . &amp;nbsp;حالا که دریا با آهنگت نمی رقصه تو باهاش برقص . و حالا که داره دریا اینقدر تند می نوازه تو رقصت را تند تر کن !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;تلاشت را بیشتر کن . !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;زندگی ارزشش را داره !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به فکر جنگ باش .....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;با تمام قوا تسلیم نشو ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برای خودت یه جزیره بساز . توی همون قایق کوچولو ، &amp;nbsp;یه تکه آرامش حتما هست .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;باید بیشتر بگردی چشمات را باز کن . چرا فقط موج های پریشان را می بینی .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نمی بینی این موج ها چه چیزای زیبایی برات به ارمغان میارند؟ .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دریای طوفانی ماهی ها را به سطح آب میاره . تلاش کن ماهی بگیری .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;تورتو پهن کن نترس ! زود ناامید نشو&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;بگذار گه گداری ماهی ها بیان و تور و برن&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;. اون ماهی که قرار مال تو بشه از تورت بیرون نمیره .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;با اعتماد و ایمان تورتو پهن کن . ..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mina6357.persianblog.ir/post/147</link>
      <author>مینا</author>
      <comments>http://mina6357.persianblog.ir/comments/248437/8368612/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-248437.post-8368612</guid>
      <pubDate>Sat, 19 Nov 2011 16:34:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دریا و من ....</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/4p8ngexb1gzqnmrfi5v.jpg" alt="" width="467" height="500" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;زندگیم قایقی شناور در&amp;nbsp;&amp;nbsp; دریایی طوفانیست .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;من گوشه قایق نشستم محکمو &amp;nbsp;خودم را به دیواره های قایق میفشارم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;با تلاش پارو می زنم تند تند و پشت سر هم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;موجها یکی پس از دیگری به دیواره های قایق می کوبند .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;جزر و مد شدیدی در دریا حاکم شده&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;صدای غرش آب گوش خراشه .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;گاهی قایق اعتدالش رو از دست می ده و می خواد من رو به بیرون پرتاب کنه . اما من سمج تر از این موج های تو در تو و کلافه کننده به راهم ادامه میدم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;صدای غل غل ترس را توی دلم به وضوح می شنوم . اضطراب عرق تلخی را روی صورتم نشونده .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;گاهی فریاد می زنم کمک ............&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کسی اینجا نیست ؟......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;من این جا تنهام .........&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بازم با تمام تلاشم با دستای نحیف و ناتوانم پارو می زنم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دوباره قایق تکون شدیدی می خوره من به طرف دیگه قایق پرتاب می شم . با کمال تعجب در عین ناباوری و با وحشت چشمام راباز می کنم ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هنوز زنده ام نفس می کشم ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلم گرم شد احساسی توی دلم جوانه زد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;احساس حمایت و آرامش ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;احساسم درست بود . او در تمام این لحظات مواظبم بود . تکان های به این شدیدی حتما&amp;nbsp; زورق کوچک مرا به کام نابودی می کشاند . خدای من تو بودی که قایم را تا به دریا کشاندی و حالا با خیاال آسوده به من می نگری .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;زمانی که تو با من در گوشه قایق بودی و با من سخن می گفتی ، از صبوری ، از ایمان ، از تحمل&amp;nbsp; ..... چه بیهوده هراسیدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کافی بود اشاره کنی تا دریا همچون کودکی به خواب رود . و من همچون پری&amp;nbsp; سبکبال در آرام دریا به راه خود ادامه دهم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;چه زیباست &amp;nbsp;این دریای بیکران تو .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و چه زیباست که تو با منی و از میان آبهای خروشان من را از مسیر امنی به ساحل می رسانی .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خدایا اکنون آن موقع است تعلل نکن .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;من کمی دریازده شده ام .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://up.vatandownload.com/images/fb0svzlt7syof6xwca5.jpg" alt="" width="361" height="250" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mina6357.persianblog.ir/post/144</link>
      <author>مینا</author>
      <comments>http://mina6357.persianblog.ir/comments/248437/8161222/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-248437.post-8161222</guid>
      <pubDate>Tue, 18 Oct 2011 14:27:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جبران مافات</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام دوستان عزیزم از این که من نتونستم پست بفرستم و بهتون سر بزنم عذر خواهی می کنم . &lt;img title="خنثی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/22.gif" alt="خنثی" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه این که نخوام اینترنتم مشکل داشت . هنوزم داره .&lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" alt="ابرو" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوتا موضوع تموم نشده باقی مونده بود .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر چند دیر شده اما&amp;nbsp; جبران مافات می کنم .&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز تولدم گفتم که منتظر هدیه ویژه ای از طرف خدا هستم . &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا آخرای روز هیچ خبری از کادو و اتفاق مهیج و خوشحال کننده نبود . حتی هیچ کس هم برام اس ام اس نزد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حوصله م سر رفته بود اومدم داخل اینترنت که متوجه شدم یکی از دوستان برام یه تولد مجازی گرفته .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون روز خیلی خوشحال شدم . به حدی که اشک توی چشمام جمع شده بود . این قشنگ ترین هدیه امسال من بود . چون اصلا انتظارش را نداشتم این هدیه ویژه خداوند بود برای من که از طریق این دوست به دست من رسید . &lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درمورد کارم هم : من هر روز صبح به هر بهانه ای از خونه می زدم بیرون و به دنبال باکس نیازمندی ها&amp;nbsp; تموم در و دیوار ها را با دقت بر انداز می کردم . وقتی میومدم خونه حداقل 6 مدل جمع کرده بودم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدش می نشستم&amp;nbsp; و صفحات استخدام را زیر و زبر می کردم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کارهای زیادی پیدا کردم تلفن های زیادی زدم ولی متاسفانه هیچکدومشون به ثمر ننشست .علی شاید 100 جا فرم پر کرده اما نمی دونم خواست خدا چیه ؟! که هنوز استخدام نشده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همینطور که برای علی دنبال کار می گشتم . توی فکر خودمم بودم و کار در منزل ها را هم می خوندم . اصلا دلم نمی خواست برم بیرون سر کار دلم می خواست یا یه کار در منزل باشه یا کاری در رابطه با حرفه ام . کار در رابطه با حرفه ام که خیلی حقوقش کم و ناچیز بود و مورد مناسبی هم پیدا نشد .کار در منزل&amp;nbsp; هم پیدا نکردم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این همه گشت و گذار یه کاری نظرم را جلب کرد . ساخت اسباب بازی های چوبی .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفتم محیط را دیدم خیلی خوشم اومد . همه خانم بودند کارش هم کار فوق العاده سبکی بود .&amp;nbsp; حقوقش زیاد نبود ساعت کاریش هم زیادنبود اما بهتره موردهای دیگه بود .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کار خیلی لذت بخشیه .&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;حدود یک هفته هست که مشغول به کارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آهای خانم های خود کفا منم به جمع شما پیوستم&amp;nbsp;&lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mina6357.persianblog.ir/post/143</link>
      <author>مینا</author>
      <comments>http://mina6357.persianblog.ir/comments/248437/8091606/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-248437.post-8091606</guid>
      <pubDate>Fri, 07 Oct 2011 17:52:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام دوستان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابت غیبتم عذر خواهی می کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اومدم بهتون بگم که یه کار پیدا کردم و دیروز اولین روز کاریم بود .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعی می کنم امشب یه&amp;nbsp;پست بفرستم &amp;nbsp;&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mina6357.persianblog.ir/post/142</link>
      <author>مینا</author>
      <comments>http://mina6357.persianblog.ir/comments/248437/8057500/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-248437.post-8057500</guid>
      <pubDate>Sun, 02 Oct 2011 03:58:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هدیه ای از تو ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیروز از طرف محل کار قبل علی باهاش تماس گرفتند و ازش دعوت کردند که به کارش برگرده .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;علی به محل کارش مراجعه کرد و یه درخواست بازگشت به کار نوشت . رییس کل اداره شون که خیلی علی را دوست داره گفت : هر کاری از دستم بر بیاد می کنم تا تو به کار بر گردی&amp;nbsp;اما زیر دست اون یعنی کارفرمای علی خیلی با برگشتن علی مخالفه و هر کاری می کنه تا این اتفاق نیافته .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در خواست علی باید بره اداره کل و از اون جا جوابش بیاد . دیروز در حالی که خیلی توی فکر و نگران کار علی بودم این خبر&amp;nbsp; بهم رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;پیش خودم گفتم نگاه کن : وقتی که فکر می کنی تموم راه ها به روت بسته شده و به بن بست رسیدی چقدر قشنگ خدا نقطه امیدرا توی دل آدم می کاره .از این خبر انرژی بی حدی گرفتم .من سپردم دست خدا و از خدا خواستم که خواستش را به بهترین شکل اجرا کنه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حتی اگه دوباره استخدام&amp;nbsp; نشه مهم نیست . همین که خدا لحظه به لحظه امید را تو دلم زنده میکنه قشنگترین همراهیه . همین که من را از دست افکار بد نجات میده&amp;nbsp;حس&amp;nbsp;عجیبی بهم&amp;nbsp;می ده .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلم می خواد امروز که روز تولدمه خدا یه هدیه قشنگ بهم بده .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;من تا پایان&amp;nbsp; روز انتظار می کشم .....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/d4g9qzryo0tywdutsnu3.jpg" alt="" width="480" height="347" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mina6357.persianblog.ir/post/139</link>
      <author>مینا</author>
      <comments>http://mina6357.persianblog.ir/comments/248437/7995458/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-248437.post-7995458</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Sep 2011 08:34:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جهان بینی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://www.reinodosgifs.net/pixels/84.gif" alt="" width="13" height="11" border="0" /&gt;در تاریک روشن غروب ،تعادل بین انسان و زمین ازموده می شود . خدا سایه و نور را در هم آمیخت تا ببیند آیا زمین شهامت ادامه چرخش را دارد . اگر زمین از تاریکی نهراسد ، شب می گذرد ....و روز بعد خورشید تازه ای طلوع می کند .&lt;img src="http://www.reinodosgifs.net/pixels/84.gif" alt="" width="13" height="11" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو باره چند روزی هست که کار علی با چالش روبرو شده . معلوم نیست توی شرکت جدید پذیرش شده یا نه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;زندگی برگشته به روزای سخت گذشته . اما فرقش اینه که من تغییر کردم و من دیگه اون مینای قبلی نیستم . من دیگه می تونم توی شرایط سخت هم آرامشم را حفظ کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همه این ها را از همراهی و لطف خدا دارم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مرغ پلیکان توی شرایط سخت،&amp;nbsp;وقتی ببینه بچه هاش گرسنه هستند . از گوشت بدنش می کنه و به بچه هاش میده .حالا خدا برای من حکم همون پلیکان را داره .&amp;nbsp;از خودش می گذره و نمی گذاره من سختی بکشم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدا واقعا من را صدا زد و دستم را گرفت و از چاهی متعفنی که من با افکارم برای خودم ساخته بودم نجاتم داد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شرایط سخت و نفس گیر توی زندگی همه ما زیادند . هر کسی به نوبه خود درگیره. من هم مثل بقیه ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما دیگه مثل این کرگدن دنیا را از نوک بینی م نمی بینم . اگه یه شاخ زشت جلوی چشمم هست (مشکلات )&amp;zwnj;اما چیزای قشنگ هم وجود داره .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/ayqa2iptbx9u2ra60nj.jpg" alt="" width="437" height="357" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mina6357.persianblog.ir/post/137</link>
      <author>مینا</author>
      <comments>http://mina6357.persianblog.ir/comments/248437/7976113/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-248437.post-7976113</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Sep 2011 12:08:25 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
