دنیای مینا
شروع دوباره ، روز از نو روزی از نو ...... آه ه ه ................
با پرونده های پزشکی زیربغل از این دکتر به اون دکتر ناراحت و پریشون ، مضطرب و بلاتکلیف آزمایشها و مدارک اینقدر زیاده که گاهی از دست سر ریز می شه و کنترلش سخت می شه و حتما باید گاهی خم بشی و از روی زمین جمعشون کنی .
راه رفتن رژه وار همسرت توی سالن انتظار مثل ساعتی شنی می مونه که داره خالی میشه و نشون می ده زیاد وقت نداری .
تجویزای زن های فامیل ، همسایه ، دوست و ... که بنا بر آخرین اطلاعات پزشکی ننه مش غضنفره ....
یا
راه های سریع تر رسیدن به حاجت مثل:
این که فلان نذر رو بکن ، فلان امام رو قسم بده ، چهل شب نماز .... بخون و فلان چیز رو بخور و.......
در آخر بیچاره ها نا امید می شند :
راستی فلان دکتر رو هم برو ضرر نداره...
بیشتر اوقات با نگاه های نیش داری آدم رو به گناهی که هیچ دخل و تصرفی تو اون نداره تنبیه می کنند .
انگار با من هیچ حرفی ندارند غیر از این که با حرفای تلخشون روی زخمم نمک بپاشند .
و با حرفای کنایه آمیز و نیش دارشون غم عمیقی به قلبت تزریق می کنند تا دردی تازه بر دردها افزوده شه .
سکوت سرد خونه که مثل طناب دار دور گردنت حلقه می زنه و جای خالی چیزی رو که کم داری بهت یاد آوری می کنه .
خبرهای خوشحال کننده باردار شدن تموم اطرافیانت شادت می کنه اما وقتی می بینی توی لیست شون نیستی لبخندت کم کم جاش رو به اندوه می ده !
انگار همه چیز و همه کس و کل جهان هستی دست به دست هم می دند تا تو رو متوجه چیزی کنند که در آرزوشی .
تموم اینا مثل سیخ داغ به نمک آغشته شده ایه که توی زخمت تا ته فرو بره .
دیگه رنگ آرزو رنگ خاکستری کم رنگیه که به سختی می شه از لابه لای سیاهی های تجربه های تلخ در هم برهم تشخیصش داد و پیداش کرد .
طی سالهایی که تمام تلاشم رو برای بچه دار شدن کردم اما بدون هیچ نتیجه ای دست از پا درازتر سر خونه اولم برگشتم . توی لحظات شکست امید به شروعی دوباره من رو امیدوار کرد .هربار از نو به این آرزوی دور دست یه لباس تازه پوشوندم و هر لحظه امید رو به یه شکل توی خونم زنده نگه داشتم .
اما تموم این دردها و رنج ها پایان یافت دیگه از این چیز ها اینجا نمی خونید .
من دیگه با همه این ها خداحافظی کردم . از این به بعد راجع به این موضوع فقط خبرای خوش می شنوید چون سر هر پیچ دلم چراغ کرم و لطف خدا روشنه.
مطمئنم که دیر یا زود ، دور یا نزدیک به کالبد یخ زده لب هام یه طرح خوشرنگی از لبخند میزنه .
اونوقت من خوشحالیم رو باتموم مردم کره خاکی سهیم می شم .
می دونید چرا من اینقدر مطمئن و محکم این حرف را می زنم ؟
چون چند سال پیش خدا خیلی مستقیم جوابم رو داد .
جریان این بود که :
توی افکار خودم غوطه ور بودم و دائم خودم رو بابت سالهایی که بچه دار نشده بودم سرزنش می کردم و ناراحت بودم .دکترا مرتب بهم القاح جنین رو پیشنهاد می کردند و من رد می کردم و پیش خودم می گفتم اصلا نمی دونم خدا می خواد به من بچه بده یا نه ؟ اصلا شاید توی سرنوشت من بچه ای نباشه .پس چرا من اینقدر دارم الکی به خدا اصرار می کنم؟! .شاید تموم این دعا های من بی اجابت باقی بمونه . حال بدی داشتم و کم کم داشتم دیوونه می شدم . برای خلاصی از افکار آلوده م رفتم تلویزیون رو روشن کردم .
همون موقع تلویزیون داستان حضرت ابراهیم رو پخش می کرد:
«" و خدا به ابراهیم بشارت فرزند پســـر ی داد: من تو را پدر قوم های بسیـــار گردانیدم ."»
اون موقع ابراهیم حدود صد سال داشت و همسرش حدود نود سال . هر چند که بدن ناتوان خودش و رحم خشکیده و مرده همســرش را می دید اما ابراهیم به حرف و وعده خدا شک نکرد.
مردم به تمسخر او پرداختند و گفتند ابراهیم دیوانه شده .
اما او ایمان داشت که خدا به وعده خود وفا می کنه.
و در پاداش ایمان نابش خدا فرزند صالحی به او بخشید .
این پیام واضح و روشنی بود که خدا در جواب من داد و خدا هیچ وقت حرفش عوض نمی شه .
امروز ترس را مساله جداگانه ای می پندارم که به توجه من نیاز دارد.اجازه نمی دهم تا افکار و احساسات ناشی از ترس بر انگیزاننده من باشند . در عوض ،سعی میکنم رفتارهایم مبنی بر آرامش و اعتماد باشد .
از وقتی که قرار شد بریم سفر توی دلم یه حالی بود . یه چیزی از ته دل بهم نهیب میزد و میگفت: برو
از اون اعماق وجودم یه چیزی مثل فریاد می گفت توی این سفر تو شفا می گیری .
تنها انگیزه م ایـــــمانی بود که نمی دونستم از کجا اومده و به کجا می ره ؟
یه احساس خوب من رو مسخ کرد و من را به سرسپرده و دیوونه وار و چشم فرو بسته از تمام حاشیه ها راهی سفر کرد .
هر چی که بود حال و احساس خیلی خوبی بهم می داد تا اونجا که حاضر بودم تموم زندگیم رو دست خوش این حس و حال خوب کنم .
در راه چشمام دوخته به جاده و دلم در تب و تاب تمنایی بزرگ و اشکها یی که یکی یکی از دیگری سبقت می گرفتند مثل دانه های تسبیحی که یکی پشت دیگری می غلتید .
توی مسیر به خودم می گفتم خدا حتما نقشه بزرگی برام داره که این مسافرت رو به این طریق معجزه وار توی تقدیرم قرار داد . مینا تلاش کن حکمتش رو بفهمی !
پا گذاشتن توی راهی که خدا برات تعیین کرده حس و حال عجیبی داشت .احساس مسئولیت زیادی روی دوشم احساس می کردم چون من انتخاب شده او بودم .این احساس مسئولیت من رو می کشوند به حرم تا من هم دینی رو که روی دوشم احساس می کردم بهش ادا کنم .
هر روز می رفتم حرم و از میون اون همه صحن و بارگاه جایی که خیلی به دلم نشست . زیر زمین حرم یعنی دار الحجه بود.
انگار کلا من عاشق زیر زمینم .
برای اولین بار بود که وارد اونجا می شدم حال و احساس عجیبی داشتم . زیبایی دیوارها و سقف من رو به وجد آورده بودو چشمام گرد شده بود . احساس می کردم دارم یکی یکی وارد قصر های بهشتی می شم همه جا برق برقی ونورانی بود.
و علاوه بر جلوه های ظاهری روحانیتش هم من را حسابی تحت تاثیر قرار داد .
انرژی مثبت اونجا چرخ می زد امید توی دل مردم وول وول می کرد یکی رو میدیدی فرزند مریضش رو آورده یکی مادر پیرش رو .یه مادر دنبال بچه می گرده و یه بچه دنبال مادر.
جایی هم که امید باشه خدا هست .

هر روز یه گوشه دنج برای خودم پیدا می کردم و ساعت ها با خدای خودم با زبون خودم به گفتگو می پرداختم .
حرف دلم را بهش می زدم و.... بعضی روزها اینقدر بغض و ضجه بدنم رو سست می کرد که توان راه رفتن رو ازم می گرفت .
یه روز در حین این که با خدا حرف می زدم یه صدا از درونم من رو به خودم آورد :
"مینا تو شفا را از من دریافت کردی . خدا را شکر کن بابت شفایی که گرفتی . مینا به حقیقت این امر شک نکن . حتی اگه شک تو اندازه سر سوزن باشه با دستای خودت شفا رو از خودت گرفتی .و خودت رو لایق همین که هستی دونستی ".
توی همون لحظه انگار دو باره آرزو ی مرده و یخ زده زنده شد ،گرم شد و خون رو توی رگهام دووند . دوباره فکر مادر شدن وسوسه ام کرد و با یه توقف طولانی چشمام به یه نقطه قفل شد و به رویا رفتم .
من با شنیدن ندای برخواسته از درونم در لحظه با خدا عهد کردم که تحت هیچ شرایطی ایمانم رو زیر سوال نبرم .
فردای اون روز هستی (سکوت پاییز) بهم زنگ زد و گفت :خواب عجیبی در موردم دیده .
وقتی که موضوع خوابش رو گفت :من یاد مکالمه ام با خدا افتادم و این بار هم خدا به یه شکل دیگه اطمینان من رو جلب کرد .
از اون روز تا به حال این حرف رو مرتب با خودم تکرار می کنم که عشق الهی هم اکنون در وجود من به عالیترین کار خود مشغول است .
من دیگه گفتنی ندارم. چی بگم ؟ از خدایی که هر لحظه داره به من هدیه می ده .
اینقدر به فکر منه ! خودش من رو توی مسیر قرار میده و تک تک لحظاتم رو خودش با دقت انتخاب و کنترل می کنه !
فقط این را می تونم بگم که با هیچ زبانی ازش نمی شه تشکر کرد .

پی نوشت : منتظر خاطرات سفر باشید . بزودی می نویسم
» همین چند روز...
» خدا حافظ نازنینم
» دلتنگم...
» ماهی گیر
» دریا و من ....
» جبران مافات
» ۱۳٩٠/٧/۱٠
» هدیه ای از تو ...
» جهان بینی
| Design By : RoozGozar.com |
