مرگ

هفته ای که پشت سر گذاشتم هفته ی سختی بود .

 بیماری مثل یه پیچک خار دار دورتادور من پیچیده بود و از یک طرف روح وجسمم را زخمی می کرد و از طرف دیگه نزدیکانم را آزار می داد .

رشد بیماری هر روز تند وتند تر می شد و شاخک های خاردارش راداشت به همه جا می رسوند . روی سرم هم سایبونی ساخته بود و کم کم داشت بین خودم و دیگران دیواری می ساخت تا من رو توی دنیای سیاه خودش محبوس کنه .

 رنگ رخسار زرد و جسمم به مرده ای می برد که سالها از مرگش گذشته . رفتار همچون کفتاری تیز دندان درنده خو و روحم چون پیرزنی لب گور .گذر لحظه ها مثل یه سمفونی گوش خراش...

از دنیای تلخ و گزنده من چیزی جز شکوه و اندوه نمی تراوید . همه جا تاریک بود و چیز زیبایی نظر را به خد جلب نمی کرد . رنگی نبود ، همه چیز سیاه بود و خاکستری.

دیو بی رحم درد هم با دقت تمام از سیاه چالی که من واسه خودم ساخته بودم محافظت می کرد و من را مثل یه غلام حلقه به گوشسر انگشتش می چرخوند.

دیگه امیدی وجود نداشت و خودم را به وضوح در آغوش مرگ احساس می کردم . روح سرد و متعفن مرگ وجودم را فرا گرفته بود . این که هر لحظه داری به مرگ نزدیک تر می شی زجر آورترین شکنجه ایه که میشه احساس کرد .

از مرگ ترسی نداشتم ،چون مرگ برام دنیای شگفت انگیزو جالبی بود ! دیدار با معبود!آرزوی قلبی ام بود .

اما بریدن از دلبستگی ها و علایق هم کار راحتی نبود .

دلم برای تنها شریک زندگیم می سوخت کسی که در تمام لحظات غم و شادی زندگی در کنارم بوده و من را تنها نگذاشته کسی که تمام وجود و تمام زندگیش را به من تقدیم کرده تا من ذره ای ناراحتی توی قلبم احساس نکنم . کسی که وجودش توی وجود من خلاصه می شد .

کسی که با حضور من توی زندگیش زندگی معنای دیگه ای به خودش گرفت . نه دلم نمی یومد تنهاش بذارم  .

نه !

من نمی خوام تنهاش بذارم .

پرنده شکسته بال من تازه داره کوچولو کوچولو بالهاش رو تکون میده . پرنده م به من نیاز داره ! من باید بازم کنارش باشم مرحم روی زخماش بذارم و تا اوج گرفتنش همراهش باشم . باید کمکش کنم تا دربرابر چشم صیادان نابکار از خودش محافظت کنه.

دلم نمیومد کسی را تنها بذارم که با تک تک سلولهاش تلاش کرد تا من رو شاد و خوشحال نگه داره !

فاصله بین من و مرگ کم و کمتر می شد تا جایی که فکر می کردم هر لحظه ممکنه روح از جسمم پر بکشه و با پرنده م بی وفایی کنه .

حال خرابی داشتم خدا یار من بود که اون روز تنهای تنها در خلوت و سکوت خودم گریستم و از این احساس با کسی  دم نزدم .

دراوج نا امیدی و ناراحتی و غم  به خدا پناه بردم و از خدا خواستم که کمکم کنه.

با تمام وجود ازش خواستم تا به من شفا ببخشه و دوباره به جسم رنجور من طرحی از زندگی ببخشه . و مساله بیماری را رها کردم و خودم را به دستان پر توان خدا سپردم .

 برای این که بتونم  ذهنم را از روی مساله ای  که آن روزها ملکه ذهنم شدم بود منحرف کنم کتابی برداشتم   شروع کردم به خوندن .

 اون لحظه اتفاق عجیبی افتاد .

کتاب را که باز کردم چشمم به داستان  حضرت یونس افتاد :

..............

همان موقع خداوند ماهی بزرگی فرستاد و ماهی یونس را بلعید و یونس سه روز و سه شب در شکم ماهی ماند.......

و یونس  اینگونه دعا کرد:

به هنگام سختی ،خداوند را خواندم و او مرا اجابت فرمود . از عالم مرگ فریاد بر آوردم و تو ای خداوند به داد من رسیدی !مرا به اعماق دریا انداختی در سیلابها غرق شدم و امواج خروشانت مرا پوشانید .به خودگفتم که مرا از نظر خود دور انداخته ای و دیگر نمی توانم خانه مقدست را ببینم .

در امواج دریا فرو رفتم آبها مرا احاطه کردند و علفهای دریا دور سرم پچیدند تا عمق کوهها فرورفتم درهای زندگی به رویم بسته شد و در دیار مرگ زندانی شدم .ولی ای خداوند ،خدای من تو مرا از چنگال مرگ رهانیدی !وقتی که تمام امید خود را از دست داده بودم بار دیگر تو را ای خداوند به یاد آوردم و دعای قلب من در خانه مقدست به حضور تو رسید .

آنگاه خداوند به ماهی امر فرمود که یونس را از دهان خود به ساحل بیندازد .

 از این که خدا وند سریع و دقیق این پیام را به من رسوند حیرت زده بودم . انگار خدا داشت مستقیم بامن صحبت می کرد .

این چیزی جز معجزه نبود .

این چند جمله زندگیم را عوض کرد و کم کم حضور خدا توی زندگیم بیشتر و بیشتر احساس کردم و نورش به تمام وجودم تابید. خارهایی که توی تاریکی به دورم پیچیده بودند سوزوندشون بینشون برد .

کم  کم حال روحیم بهتر شد و روز به روز خانه قلبم از حضور خداوند روشن و روشن تر شد تا این که به جای رسیدم که با وجود این بیماری رشد سریعی داشت احساس می کردم که دارم به شفا نزدیک تر می شم . با روحیه ای خوب و عالی شروع کردم به خدمت کردنو انرزی که خداوند بهم داده بود را به تمام اطرافیانم انتقال دادم و این انرژی باقدرت خیلی بیشتری به خودم برگشت و حالم رو بهتر وو بهتر کرد . شوق و اشتیاق روزهای خوش ، روزهایی که آرزوشون رو دارم تمام وجودم را گرم کرد و قلبم را به تپیدن وا داشت و امید را به تموم رگهای یخ زده م پمپاژ کرد.

همیشه لحظه آخر خدا نزدیک تر می شه ....

کوتاه ترین فاصله بین یک مشکل و راه حل آن فاصله بین زانوهایت تا زمین است و کسی که در مقابل خداوند زانو بزند در مقابل هر مشکلی میتواند بایستد .

برای بلند شدن گاهی باید خم شوی اگر گاهی مشکلات تو را خم نمود بدان آغاز ایستادن است .

به روزهای سپری شده اندیشیدم . روزهایی که در ترس و اضطراب و بی ایمانی و جهل سپری کردم . من در ایمان کودکی بیش بودم که تازه راه رفتن را می آزمود و خداوند مثل مادری مهربان مراقب من بود . دستم را گرفته بود ، بد خلقی های بعد از هر زمین خوردن من را تحمل می کرد و روی زخم هایم مرحم می گذاشت . درسته دفعات زیادی زمین خوردم اما هر بار زمین خوردن من فرصتی بود برای بر خواستن .

و من کم کم دارم در ایمان بالغ می شم و به جایی می رسم که استخونهای نرم و غضروفی جاشون را به استخونهای سخت و محکم می دند .

 جایی که ایمان حکمفرمای زندگی ، قلبم و روحمه ، هیچ ترس  نیست .همه جا از پرتو خداوند نورانی و پر برکته .

 پی نوشت : دوستان عزیز این پست دچار خرابی شده بود و من مجبور شدم پست قبلی را حذف کنم و  دوباره از نو پست جدید بفرستم اگه نظراتتون نیست تعجب نکنید.

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صحرا

گاهی اوقات خل می شی مینا جان . اینها چه افکاری بود اومد توی ذهنت ؟ خدا رو شکر که حال روحی ات بهتر شده .

ازاده

سلام عزیزم... خیلی جالب بود... هر چند وقت یه بار به ایمان نداشته ام فکر میکنم ... نمیدونم شاید اونقدر کمه که فکر میکنم ندارم ....ولی گاهی منم مثل این داستان حضور خدا رو کاملا حس میکنم ...دلم میخواد ایمانم به اندزه ای زیاد بشه که خدا در تمام لحظه هام حضور داشته باشه ... به امید اون روز ... ممنون خانومی که یه تلنگری برای اینکه تلاش کنیم ایمانمون قوی بشه گذاشتی [ماچ] شاد باشی [گل]

نسرین جوون

مینا چلا نوشتی خواننده خاموش وبلاگ منی؟هوم؟ یکمکی ناامیدی مگه نه؟ امیدوارم زودتر خوفه خوف شی عجیجم بازم بهم سر بزن یاعلی

شیدا

سلام امیدوارم که هر چه سریعتر خوب بشی البته با این ایمانی که تو داری شک ندارم که هر روز بهتر میشی

اکرم

سلام مینای عزیزم . ایشاله بلا دوره . نبینم روزی که مینای قوی رو بیماری از پا بندازه . خدا رو شکر که حالت رو به بهبوده . برات آرزوی سلامتی توام با سعادت روز افزون دارم خانمی . قالب جدیدت هم مبارک باشه خیلی خوشمله . چند بار می خواستم بهت زنگ بزنم نشد حتی می خواستم پیام بدم هم به تو هم به صحرا ولی یه جورایی نشد . قربون خدا برم که که اینقدر مهربونه و هوای همه مومن رو داره. مواظب خودت باش دوست خوبم . [گل][گل][گل][گل][گل][ماچ]

فرناز ( مامان دینا )

سلام عزیززززم . بهتر شدی [بغل][بغل][بغل] عکسای دینا رو گذاشتم خدا کنه بتونی ببینی [ماچ][ماچ][ماچ] نتونستی هم ایمیل بده اختصاصی برات بفرستم عزیززززززززم

پیمان دانشفر 22 ساله

سلام یعنی دنیای مینا رو داشت توی دنیای سیاه محبوس می کرد ‌؟ دیگه امیدی وجود نداشت و خودم را به وضوح در آغوش مرگ احساس می کردم امید که همیشه برای زندگانی معنی نمی دهد ! ... تخیل قوی بود ! باید یاد بگیریم که دل کندن را آسان کنیم ! ... و آن هم دل کندن از زمین و احساسات زمینی ... میومیو [خرخون][گل]

صحرا

وای مینا چقدر قالب وبلاگت خوشگل شده.

ازاده

سلام دوستم خوبییییییییییییییییییی؟ بیا ببین بعضی از ادما چه شوخی هایی با مرگ میکنن.. منتظرتم شاد باشی[گل]