احساسات سرخورده من

وقتی که به دنیای کودکیم سفر میکنم به یاد میارم که همیشه با من مثل یه موجود اضافه رفتار میشد و کسی من  و شخصیت من و به رسمیت نمی شناخت . در خانوادم هم با اینکه وضع مالی پدرم خوب بود نیاز های مادیم به سختی فراهم میشد و اگه چیزی نیاز داشتم باید ساعتها گریه میکردم گریهتا از دستم خسته بشند و برام تهیه کنند .این رفتارها باعث شد که در من احساس حقارت و خود کم بینی بوجود بیاد ناراحت

دیگه برای خودم ارزشی قائل نبودم و همیشه خودمو دست کم می گرفتم  .بزرگتر که شدم این احساس حقارت با من رشد کرد و اعتماد به نفسم و ازم گرفت  و از این وحشت داشتم برای خودم چیزی بخرم استرس.میترسیدم اگه یه چیزی بخرم  ، فردا پول کم بیارم و من از خریدم پشیمون بشم ، موقع خرید حتی اگه به مقدار کافی پول داشتم  ارزونترین چیزی را که پیدا میکردم می خریدم و اگه کسی یه هدیه نسبتاَ گرون بهم میداد من توی احساس گناه و عذاب وجدان غوطه ور میشدم اوهچون  این باور من بود که مینا نمی تونه لباس یا وسیله ارزشمندی داشته باشه وکسی هم برای مینا ارزشی قائل نیست که بهش کادوی گرون بده و همین اتفاق هم میافتاد .

  این طرز فکر من که  زیر بناش خود کم بینی  و ترس بود ازدواجم رو هم تحت تاثیر قرار داد:استرس

 همیشه با خودم میگفتم چون من خوب نیستم همسر خوبی هم برام پیدا نمیشه بنابراین جهان هم به افکار منفی من جواب مثبت داد و  همون شوهری رو که تو خیالم بود سر راهم قرار داد . منم بدون برانداز کردن شرایط  با تشریف فرمایی اولین خواستگار تن به ازدواج دادم .

این مشکل من حتی توی جهاز خریدن و خرید عقدم نمایان شد و از این که همسرم یا پدرم بخواهند برای من پول خرج کنند  احساس گناه می کردم . و با ملاحظه خیلی زیاد وسایلم را انتخاب میکردم .

و بعد از ازدواج هم چون شوهرم وضع مالی خیلی بدی داشت من مجبور شدم که سر کار برم و نیازهام رو خودم بر آورده کنم ، اما دریغ از اینکه یه ریال واسه خودم خرج کنم ، تموم حقوقم رو خرج خونه میکردم چون چیزی از در آمدم باقی نمی موند که واسه خودم خرج کنم . (اول دیگران بودند بعدخودم) این شرایط باز هم به احساس حقارت من پر و بال داد تا جایی که این رفتا ر من برای شوهرم یه الگوی منفی شد و  زمینه ساز این شد که به ندرت برای من یا خودش چیزی بخرد (( چون یک بیمار مصرف کننده بود و مثل من دوران کودکی بدی داشت . اگه پولی در میاورد یا صرف خرید سیگار و اینطور چیزا میشد یا هله هوله میخریدو پولش رو هدر میداد و به خودش بها نمیداد که لباس یا چیز دیگه ای بخره )).

تا جایی که به خط آخر رسیدم و تصمیم گرفتم بر خلاف این نقصم رفتار کنم و به خودم بها بدم ، هر چی رو که دوست دارم واسه خودم بخرم ، هر چیزی که دوست دارم بخورم ، هر جایی دوست دارم برم وخلاصه ...خیال باطل به کودک سرخورده درونم  توجه کنم.

«کودک درون همیشه تلاش میکنه توجه ما را به خود جلب کنه .اما بسیاری از ما فراموش کردیم چطوری به ندای درونیمون گوش بسپریم وقی احساس های واقعی دلمون و نادیده میگیریم ، کودک درون و در واقع روحمون را نادیده میگیریم .وقتی نیازهامون و نادیده میگیریم کودک درونمون همیشه توی گنجه قلبمون زندانی می مونه و هیچ وقت احساسات واقعی مون قدرت نمایان شدن پیدا نمی کنه و وقتی کودک درونمون زندونی شد ما شور و شوقمون رو به زندگی از دست میدیم و به مرور زمان این امر به کمبود انرژی یا یه مرض تبدیل میشه. وقتی کودک درونمون پنهان بشه خودمون رو از بقیه جدا میکنیم  بنابراین هیچ کس نمی تونه بفهمه آرزوها یا احساسات واقعی ما چه چیزایی هستند . ما سیم ارتباطی مون روبا دیگران قطع میکنیم که در این صورت یه رابطه صادقانه و صمیمی  غیر ممکنه ،و این یعنی یه فاجعه»

 برای مفابله با این مشکل ترسم از آینده رو توی حباب گذاشتم و فرستادم واسه خدا

«اگر خود را عمیقاَدوست بداری و

 به کانون وجودت سفر کنی ،

آماده خواهی شد تا ژرفتر دوست بداری ،

چون آنکو نمی شناسد نمی تواند به تمامی عشق بورزد . »

طبیعتاَ همسرم به این طرز رفتار من عادت نداشت و بامن به مقابله پرداخت  .من از دست او شاکی بودم  و همش باهاش در جنگ بودم که چرا سر من منت میذاره یا چرا نیازهام رو به موقع جواب نمیده ؟اما نمی دونستم ریشه تموم مشکلاتم به خودم بر میگرده من تازه فهمیدم که هر رفتار بدی که با من میشه  آخرش من یه جایی مقصرم . و خودم باعث شدم به جای اینکه مثل یه خانوم متشخص باهام رفتار بشه  ، مثل یه موجود بی ازش رفتار بشه.

سپس راه حل را توی این دیدم که بشینم و سنگام رو باهاش وا بکنم . با هاش تعهد کردم که یه مبلغی رو ماهیانه بهم بده و اونم قبول کرد .

هفته گذشته هفته خیلی خوبی بود چون من حسابی به نیازهام جواب دادم وبه کودک سر خورده درونم که سالها زیر بار محدودیت های مالی در هم شکسته بود کلی عشق دادم قلب. برای اولین بار بدون نگاه کردن به قیمت اجناس واسه خودم کلی چیز خریدم و اتفاقاَ همشون طبق میلم بود اما با هزینه خیلی خیلی ارزون .که فکر میکنم این هدیه خدابود در جواب اعتمادم بهش.قلب

پیش خودم گفتم تا کی میخوام خودمو محدود کنم من باید حرکت کنم و از نعمتهای خداوند که برای استفاده من آفریده شده استفاده کنم من تا کی می خوام بترسم شاید این رزقی که امروز خدا در اختیار من قرار داده فردا نباشه پس من امروز روزیم را از خدا دریافت می کنم واز او میخوام که بهترین ها را نصیبم کنه و فردا و حتی یک لحظه بعد را  را به دستان پر توان  خدا می سپارم. 

طبق کلام خداوند :

* «بخواهید به شما داده خواهد شد .بجویید تا بیابید . در بزنید به سوی شما باز شود . زیرا هر چیزی بخواهید به دست خواهید آورد» *

اونوقت من چطور این همه فیض و رحمت خدا را از خودم دریغ می کردم ؟ چه کسی میدونه که روزی من چقدره ؟ آیا من با ذهن کوچیک و از کار افتادم میتونم فضل و کرم خدا را بسنجم ؟من از چی می ترسیدم از پولی که شاید فردا نباشه ؟ من می خواستم روزی رو که خدا برای امروز من مقرر کرده برای فردا کنار بذارم .و با روزی امروزم فردا را بگذرونم در حالی که از امروزم غافل شده ام و لذتی نبرده ام  کی فردا را دیده ؟ میدونید این یعنی چی ؟ این یعنی من برای خدا تصمیم می گیرم . این یعنی حبس کردن برکات خداوند درمشتم  ، یعنی اجازه ندهم نعمت بیشتری به سویم سرازیر بشه .

من فقط برای امروز زندگی میکنم

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
سارا

منم دقیقا عین تو بودم.خیلی جاها.به قول خودت حتی تو خرید عقد....ازخودم بدم میاد که اینقدر خودم رو دست کم گرفتم.به قول شما حالاهم که میخواهیم احساسات سرخورده شده مون رو پرو بال بدهیم چون دیگران با خصلت های ما خوکردند فزمان میبره. میدونم چی میگی مینا ی عزیز.نوشته هات رو با تارو پود وجودم درک میکنم.... خوشحالم که درمعرض تغییری...

سمان

موافقم باهات . کار خوبی می کنی. در دنیا هیچ چیزی نیست که با کرامت انسان برابری کنه. اولین وظیف ی ما در مورد خودمونه و نه دیگران

قطره باران

دوست عزیز خیلی خوشحالم که تونستی با ناملایمات و احساسات بدت کنار بیای و خود حقیقی ات رو پیدا کنی...امیدوارم با این شرایط جدید بتونی شادتر و خوشبخت تر از قبل باشی