من موفق میشوم

تا حالا شده آرزوی چیزی را داشته باشید که خیلی نزدیکه ،اما به نظر خیلی غیر قابل دسترس به نظر میاد ؟

 یادمه وقتی خیلی کوچیک بودم (حدود دو سالگی ) من تازه تاتی تاتی میکردم بابام یه سه چرخه خرگوشی  از اون قرمز پلاستیکی ها که رکابهای زرد داشت واسم خریده بود . من سوار چرخ میشدم و تندو تند رکاب میزدم و میخندیدمخنده .یادمه که دختر عمه ام همش دوچرخه منو ازم میگرفت و سر همین همش با هم دعوا داشتیم عصبانی. یه روز وقتی داشتم بازی میکردم از بالای ایوون خونمون به پایین افتادم و سرم چند تا بخیه خورد. از اون به بعد دیگه سوار دوچرخه نشدم .هروقت کسی را می دیدم که سوار دوچرخه س چشمام دنبال چرخهای دوچرخه اینقدر می چرخید هیپنوتیزمتا دیگه اثری از اون نمونه . من احساس بدی را تجربه کرده بودم و این باعث شد عشق به دوچرخه سواری کم کم زیدترسها پنهون بشه و از یاد بره .

بابای بیچاره هم هر چی تلاش کرد نتونست دوباره به من دوچرخه سواری یاد بده اوه.

تا چند هفته پیش که واقعا این نیاز و عشق به دوچرخه منو بد جوردیوونه کرده بود . یه روز با شوهرم در میون گذاشتم .و فردای اون  روز وقتی اومد خونه یه دوچرخه هم همراهش بود. من از خوشحالی بالا پایین میپریدم قهقههاما از یک طرف به خودم میگفتم ترس از دوچرخه نمیذاره من تو سن بزرگی دوچرخه سواری یاد بگیرم از یک طرف با خودم میگفتم خواستن توانستن است.

روز اول برای تمرین رفتیم تو کوچه هنوز زیاد حرکت نکرده بودم که به شدت زمین خوردم و چند جای بدنم مجروح شد اما دست از تلاش برنداشتم . هر روز توی حیاط خونمون تمرین می کردم ...(بعضی وقتا به شدت زمین میخوردم ) اما به خودم میخندیدم و دوباره سعی میکردم چون دوچرخه ای که داشتم برای خانوما یه کم قدیمی و بزرگ بود و یه کم  هم حرکت باهاش سخت بود.

خلاصه تلاشم به ثمر نشست یه روز  که پسر های خواهر شوهرم اومده بودند خونمون  ، ازشون دوچرخه شون رو گرفتم و رفتم بیرون یه دفعه دیدم بدون کمک کسی دارم رکاب میزنم. ازخوشحالی جیغ زدم و هوراکشیدم .بالاخره یکی از آرزوهام برآورده شد . و به این نتیجه رسیدم که خواستن توانستن است .

از خوشحالی به هر کس که میرسیدم باذوق میگفتم دوچرخه سواری یاد گرفتم .شاید به نظز اتفاق ساده ای باشه اما برای من اتفاق خییلی قشنگی بود .هر روز با پسر خواهر های شوهرم کورس می گذاشتیم البته  من بیشتر دوچرخه اون ها راسوار می شدم چون راحت تر می تونستم با هاش برم.

امشب یه دوچرخه خیلی شیک نصیبم شد که قیمت مناسبی هم داشت . دقیقا مثل یه معجزه بود . چون داستان مفصلی داره .حالا دیگه از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجم حالا می تونم با دوچرخه هر جا که دوست دارم برم . حالا وقتی رکاب میزنم  احساس مینای دویا سه ساله را دارم اما دیگه بدون ترس .   بای بای

/ 5 نظر / 4 بازدید
فرناز

خوشحالم که به آرزوی کودکی ات رسیدی [ماچ]

صحرا

من مطمئنم تو یه روز قهرمان دوچرخه سواری می شی[نیشخند]

زنجیر عشق

سلام دوست خوب قدیمی من مینا خوبین؟ مطلبت رو خوندم. متاسفانه وجود ترس باعث سرخوردگی و شکست و پایین رفتن اعتماد به نفس و حتی یه سری فشارها و عقده های روحی و روانی میشه. خواستن توانستن است. چه خوبه همه ارزوهای ما شدنی باشه خوشحال میشم به کلبه محقرم بیای و نظرت رو درباره مطلبم بگی با ارزوی بهترینها برای شما دوست عزیز[گل]

افروز

وای منم عاشق دوچرخه سواریم و لی اصلا یاد نمی گیرم

mohamad

afarin. Kheili qashang nveshti. Aslan ehsase gharibegi nakardam ba neveshtat. Ba inke ajale dashtam delam naymad posteto nesfe bzaram. Kheili samimi bud. Va tasir gozar. Movafaq bashi o paydar. Hamishe bnvis