سفر در دقیقه 90

روزهای بهاری تون آفتابی

از روزی که من شروع به وبلاگ نویسی کردم . دیگه اصلا تنهایی رو احساس نمی کنم . دوست های وبلاگی مثل خواهرا و برادرهای من شدند انگار من یه خانواده دیگه پیدا کردم . صمیمیت و نزدیکی که بین دوستای وبلاگی احساس کردم را جای دیگه احساس نکردم .

یکی از  این دوست های وبلاگی : هستی (سکوت پاییز ) هست . که به تازگی  به هم خیلی نزدیک شدیم  .

تا این که اون ها به شهر ما اومدند و قرار شد که ما هم آخر ماه بریم تهران هم برای این که من پیش یه دکتر با تجربه برم و هم این که چند روزی بریم شمال .

این قول را علی داده بود. اما می دونستم نه میاره و یه چیزی را بهانه می کنه و می گه : نمی ریم . واسه همین من زیاد روی این حرفش حساب باز نکردم . آخر ماه هم رسید و علی یه لحظه می گفت : می ریم و یه لحظه می گفت : نه اله و بله...کلافه

من هم بین دوراهی گیر کرده بودم نمی دونستم وسایلم رو جمع کنم یا نه ؟!

هستی هر روز بهم زنگ می زد و می پرسید میای یا نه ؟! من نمی دونستم جواب بهش چی بدم ؟ اما برای این که بد قولی نکرده باشم می گفتم : آره میایم .whistling

روز 31 فروردین  رسید و علی هنوز تصمیم قطعی نگرفته بود و کلی هم کار داشت واز صبح زود رفته بود اداره .من هم بیمار توی رخت خواب افتاده بودم Smileyو سرمای وحشتناکی خورده بودم .. شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

حول و هوش ساعت 9 بود که به زحمت خودم را از رخت خواب جدا کردم و زنگ زدم به علی  .

با صدایی که از ته چاه بالا میومد ازعلی پرسیدم چه کار می کنی ؟ می ریم یا نه ؟

علی گفت : تو حالت خرابه اگه بری مسافرت به دهنت زهر می شه عقبش بنداز . آماده هم که نیستیم ....

من زنگ زدم هستی و بهش جریان را گفتم on the phone - New!که  گفت نمی شه ما کلی برنامه ریختیم و.....not listening - New!

دوباره زنگ زدم به علی ازش پرسیدم چه کار کنیم : گفت دفترچه بیمه ت رو بیار تا بریم دکتربعدش هم بریم بلیط بگیریم وقت تمام

من رفتم سراغ دفترچه بیمه  که دیدم به به! دو تا برگه بیشتر نداره ! . حالا شتر بیار و باقالی بار کن ....

رفتیم اداره بیمه که دفترچه رو عوض کنیم . علی تا چشمش به جمعیت افتاد حالش بد شد و گفت : ولش کن می ریم اون شعبه ای که نزدیک خونمونه .

ساعت 12 رفتیم ترمینال و بلیط واسه ساعت 3 گرفتیم . سریع برگشتیم خونه و رفتیم اداره بیمه نزدیک خونمون .

که موفق نشدیم دفترچه جدید بگیریم چون بیمه ما اون جا شعبه نداشت ....

ساعت 1 نهار را خوردیم و به سرعت وسایل را جمع کردیم و راهی شدیم ....

به همین سرعت .....

ساعت 9 رسیدیم تهران . هستی و همسری اومدند ترمینال دنبالمون و همگی با هم رفتیم خونه .

شام را خوردیم و خوابیدیم اما من حالم خیلی خراب بود و می دونستم اگه نرم دکتر کار دست خودم می دم . ساعت 12 بود که من بیچاره ها را راهی درمانگاه کردم .Smiley و بعد از نوش جان کردن مقدار زیادی آمپول برگشتیم Smileyو من  اجازه دادم که برند بخوابند .

 ادامه دارد.....

 

 

 

/ 7 نظر / 7 بازدید
اکرم

مریضی توی مسافرت ؟ خیلی بده . منتظر ادامه اش هستم[ماچ][گل]

هستی (سکوت پاییز)

وای خدا تازه تا لحظه آخر تصمیم نگرفته بودید که بیاید تهران[تعجب] من جفتتونو میکشم[کلافه]

جان کوچولوg

سلام من جات بودم میگرفتم تخت تو خونه استراحت میکردم [زبان] حق با علی بوده و همیشه هست[نیشخند]

عاشق کوهستان

سلام عزیز[گل] وای چقدر آمپول .......... حالا انشاءالله که سرما خوردگی خوب شده باباجون پیشگیری بفرمائید تا کمتر سرما بخورید یعنی خوردن آب میوه هر روزه و ورزش ........ اونهم کوهنوردی[چشمک] راستی شما مگه کدوم شهرستان هستید ؟

بانو

سلام خانومی... اتفاقا وبلاگ هستی رو خیلی می خونم.. و خیلی هم از شما تعریف می کنه... خوب شد رفتین سفر... امیدوارم حالت بهتر شده باشه...

معلمي از جنس پاييز

ادامه داشت بودن! تا تو را بزرگ تا تو را بی سکوت تا تو را بی حاشیه بشناسم. تکرار و هر بار هزار بار دیگر اگر می آمدی کم بود به خوابهایم تاریک، تاری، تار، تا،... چگونه میشد نوشت تو را؟! نا تمام رفتی. سوزان يگانه[لبخند]

معلمي از جنس پاييز

سلام مهربون مينا شبت بخير اميدوارم هميشه سلامت و تندرست باشيد واقعا دوستان نتي گاهي خيلي بهتر از دوستان حقيقي هستند[لبخند] منتظر ادامه اش هستيمااااااااااااا[لبخند]