همین چند روز...

پنج شنبه رفته بودیم بیرون نزدیکای ساعت 8 بود که گوشی علی زنگ خورد .

 هستی (سکوت پاییز) بود . گفت ما داریم میایم اصفهان . علی فکر کرد که شوخی می کنه و باور نکرد وشروع کرد به مسخره بازی...

 رفتیم خونه مامانم که هستی پیام داد و گفت ما راه افتادیم .

تا ساعت 11 هر چی به علی گفتم پاشو فایده نداشت . به محض این که رسیدیم خونه هستی زنگ زد و گفت ما وسطای راهیم .

اون موقع علی تازه باورش شد و رفت گرفت خوابید

من که خوابم نمی برد یه کم دور خودم چرخیدم رخت خواب ها را آماده کردم  بعدش منم رفتم خوابیدم .

ساعت 2:30 رسیدند. تا ساعت 4 نشستیم به صحبت و بعدش  همگی رفتیم خوابیدیم .

بحث این بود که فردا بریم بیرون . علی می گفت : نه من می خوام برم سر کار ! من بهش گفتم حسنی ، تو روزهای معمولیش هم سر کار نمی ری فردا که یه روز خاصه می خوای بری سر کار ؟ خلاصه بعد از یه کم کل کل موفق شدم راضیش کنم سر کار نره.

همسر هستی گفت : فردا بریم پیست .

قرار شد فردا تولد بگیریم .

من خیلی خوشحال شدم آخه من عاشق برف بازی هستم.

 هستی کیک تولد همسرش را با خودش آورده بود که هم خیلی خوشمزه بود هم خیلی خوشگل . واقعا آفرین داشت

عصر اون روز هم مامانم رفته بود مهمونی کلی تعریف و تمجید کرده بود.

صبح حدودای ساعت 9 پا شدیم وصبحانه خوردیم . داشتیم آماده می شدیم که مامانم و بابام از راه رسیدند .

هستی کیک را آورد و گفت قسمت این بوده که همگی دور هم کیک را بخوریم  . من از همسر هستی خیلی خجالت کشیدم چون فرصت نکرده بودم کادویی تهیه کنم . همین جا ازش معذرت می خوام .

مامانم اینا ساعت 11:30 رفتنند و ما ساعت 12 راه افتادیم . و نزدیکای پیست بود رفتیم بنزین بزنیم . بعد از بنزین زدن همسر هستی یه گوشه پارک کرد که کاپشنش را دربیاره که یه کامیون از عقب اومد و بهش زد .

از اون موقع به بعداین اتفاق زد تو حال هممون.وقتی رسیدیم پیست هستی چند تا عکس گرفت و من سریع یه تیوپ جور کردم و رفتیم بازی .

هستی و همسرش همون پایین موندند اما من و علی حسابی بازی کردیم .

آخ چه کیفی داد .

دفعه آخری که نشستیمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے روی تیوپ علی کج نشست و تیوپ کج اومد پایین در نتیجه کمر من روی زمین کشیده شد .

یه کم درد گرفت اما مهم نبود چون خیلی لذت داشت . بعد از چند بار بالا و پایین رفتن اومدیم پیش هستی و به سمت محل تصادف و راهنمایی رانندگی برای انجام کارهای اداری راه افتادیم . ساعت 5 قرار بود اونجا باشیم اما ما نزدیک 2 ساعت اون جا معطل شدیم .

بعد از اون به سمت اصفهان حرکت کردیم . هستی و همسرش از رانندگی مردم اصفهان خیلی شکایت کردند .

اگه یه ماشین دنده عقب میومد می رفتند از ترس زیر صندلی قایم می شدند .

بساط خنده من بد جور به پا بود . تا این که اومدیم خونه و همسر هستی املت با تخم مرغ بومی  درست کرد . شام خوردیم و حمام کردیم و خوابیدیم . آخرین نفری که رفت حمام من بودم . همه خواب بودند من همینطور نشسته بودم که دیدم هستی از اطاق اومد بیرون . گفتم : مگه خواب نبودی!گفت :نه خوابم نمی بره . صحنه خنده داری بود .

توی راهرو توی تاریکی نشستیم به حرف زدن تاساعت 2:30بعدش رفتیم خوابیدیم .

فردا صبحش رفتیم میدون نقش جهان هستی از صنایع دستی خیلی خوشش اومده بود و خواست بخره که متاسفانه فراموش کرده بود کارتش را بیاره منم همینطور .

بعد رفتیم با پول نقدی که داشتیم کمی ادویه و خرت و پرت خریدیم و این گونه ما آس و پاس شدیم .

هستی خیلی عصبی شده بود چون زرق و برق صنایع دستی ها بد جور چشمش را گرفته بود . کلا هیپنوتیزم شده بود شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے.زنگ زد به شوهرش و شوهرش هم در گیر کارهای اداری برای خسارت ماشین بود .هر چه منتظرش موندیم فایده ای نداشت، بعد از این  که مثل دو تا مجسمه حسابی قندیل بستیم به ذهنمون رسید  تاکسی دربست بگیریم و بریم پیش همسر هستی .

هستی گفت مینا من وقتی دارم با همسرم دعوا می کنم تو نخند . گفتم باشه .

موقعی که رسیدیم و هستی چشمش به شوهرش افتاد شروع کردبه شوخی و مسخره بازی . من هم خنده م گرفته بود . گفتم: آها نخندم !شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

برای نهار با همکاری هم  هویج پلو با سوپ سفید درست کرده بودیم . حول و هوش ساعت 4 بود که رسیدیم خونه و نهار خوردیم . من اصرار کردم که بمونید و امشب هم نرید .اما همسرهستی می گفت نمی شه باید بریم . که هستی با سیاست موفق شد همسرش را راضی کنه که بمونه .

فردا صبحش دوباره قرار شد بریم بیرون که موفق نشدیم . همسر هستی رفت از یه بستنی فروشی مخصوص برامون بستنی خرید و در کنار هم خوردیم . نهار را خوردیم بعد از نهار به سمت تهران حرکت کردند . من اصلا دلم نمی خواست که برند اما چاره چه بود.

 

/ 8 نظر / 23 بازدید
هستی(سکوت پاییز)

[قهقهه]وای حالا که عکسها رو میبینم دلم میخواست باز پیش هم بودیم[گریه] دلم تنگ شد پاشید بیاید تهران[کلافه] میگما تو کامل توضیح نداری من از همه چیز نوشتم[خجالت] یادت هست نصفه شبی تو اون تاریکی داشتی منو بند مینداختی[قهقهه] وای خدا دلم تنگ شد مینا همسری گفته اگه مینا علی نیان دیگه نمیبرمت اصفهان[ناراحت] البته تو ناراحت نباش دیدی که اون روز جلوی خودشم گفتم اگه منو نیاره اصفهان حودم با هواپیمامیام[هورا] اوف چه چتر بازی هستم من[نیشخند]

حسن کچل

[نیشخند]همش خوب بود جز اون تصادفه

فرناز ( مامان دینا )

سلام مینا جونم . چقده بهتون خوش گذشته . ایشالا همیشه شاد باشین و دوستیها پابرجا باشه[ماچ][ماچ][ماچ]

قندک بانو

به این هستی بگو گز و بولکی من و بده[خجالت] من خودم میدونم که تو دادی برای من[خجالت] ولی این هستی نمیده[ابرو] چقدر خوبه با هم اینقدر دوست شدین[بغل] قضا و بلا بوده تصادف ماشین[نیشخند] انشالله همیشه خوش باشین[بغل]

افروز

سال نو مبارک عزیزم سالی موفق و شاد داشته باشی

مینا

سلام. خوشحال میشم اگه یه سری به وب من بزنی ونظرتو بدی. البته وب قبلیم هم هست. www.mina-khahar.blogfa.com