می خوام برم دریا کنار...

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود گاهی نمی شود که نمی شود  گاهی هزار دوره بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شوند .

یادمه وقتی که خیلی بچه بودم تابستون که می شد ،همه فامیل با هم مینی بوس یا اتوبوس می گرفتند و دسته جمعی می رفتند مسافرت . از مسافرت  که بر می گشتند سوغات شون یه عالم عکس و فیلم وخاطره خوش بود که باهاش پز می دادند  و یه دنیا حسرت و اندوه نصیب من می شدد.  عکسهاشون را که توی طبیعت بکر ودست نخورده می دیدم خیلی حسودیم می شد و به خودم می گفتم چرا من بین این ها نیستم ؟ مگه چه فرقی بین  من و اون ها هست ؟ چرا من را با خودشون نبردند ؟

وقتی که از دریا و خاطرات شمال برام تعریف می کردند هیچ چیزی نمی تونستم تصور کنم .پدرم هر سال می گفت که تابستون می ریم . اما خدا می دونه کدوم تابستون منظورش بود ؟!

 رفتن به شمال و دیدن دریا برام یه آرزوی دست نیافتنی بود . دیگه اینقدر نا امید شده بودم که می گفتم :اگه من یه روز دریا را ندیده مردم ،  خاکم نکنید ببریدم بندازیندم تو دریا ! شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

نمی دونم تا به حال این جمله به گوشتون خورده یا نه : در هر رابطه ای جادویی نهفته ست .

من از هر کدوم از شما دوست های خوبم یه جادو دریافت کردم و جادویی که از دوستم هستی دریافت کردم این بود که بواسطه اون تونستم دریا را ببینم و به آرزوی دیرینم برسم .

روز پنج شنبه صبح همراه هستی و همسرش پا در جاده چالوس گذاشتیم .وای که چقدر جاده زیبایی بود !

من از این همه زیبایی  به وجد اومده بودم . چشمه هایی که بی مناسبت و بدون در نظر گرفتن مکان شروع به جوشش کرده بودند فوق العاده بود.زیبایی وصف نا کردنی بود ...

علی از همون اولی که نشست شروع کرد به شیطونی کردن مثل یه بچه 10 ساله  شعر می خوندJazz Saxophone ... دست می زد .... یه کارهایی ..... هیچی بهتره که نگم .....شرمنده ... . کنار من هم پر از وسیله بود یه دفعه می دیدم یه چیزی تپی افتاد روم چشمام رو که باز می کردم میدیم بله آقا با آهنگ هوس موج مکزیکی کرده .... از یه طرف این و از طرف دیگه پیچ های جاده چالوس شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے. نه این که خیلی هم جا مون دل باز بود آقا برامون موج مکزیکی هم میومد ...شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

 ساعت 3 بود که رسیدیم به دریا ....

آه چه منظره ای بود ... خدای من ...

من انگار برق 220 ولت از سرم رد شده بود باورم نمی شد که دارم دریا را میبینم . به علی می گفتم : علی یه سیلی به من بزن ! نکنه توهم باشه ؟!

محو زیبایی دریا شدم ....موجها که با وحشی گری تمام همدیگه رو هل می دادند ...

هوا خیلی سرد بود ...اما من دوست داشتم دریا را لمس کنم . پاچه های شلوارم را زدم بالا و خدایا به امید توکفشهام هم پرت کردم اون طرف و تند دویدم به طرف دریا که نکنه دریا از دستم بره ،اما اینقدر آب سرد بود که نمی تونستم تحمل کنم . انگار دریا پام رو هی بشکون میگرفت و می گفت :برو بیرون این جا جای تو نیست ... 
اما نه دیگه جنگیدن فایده ای نداشت فقط کافی بود یه موج کوچولو بیاد تا من کم بیارم و بکشم کنار ...

دریا که کم نیاورد ولی من شکست مفتضحانه ای خوردم و مجبور شدم پرچمم رو بکشم پایین ...

علی رفته بود کنار دریا و می خوند :دریا موجه کاکا موجه ... ما می خندیدیم و می گفتیم آی کیو این شعر مال دریای جنوبه !

بعد از این  که نهار رو که هستی جون زحمتش رو کشیده بود  را کنار دریا میل کردیم . رفتیم به سمت ویلا ...

 چون من  تا به حال شمال را ندیده بودم همه چیز برام تازگی داشت و همه چیز به وجدم می آورد  ...

علی هنوز داخل نیومده دوتا حلزون پیدا کرد وذوق کرد :حلزون ،حلزون ...و شروع کرد به بازی کردن با این حلزون ها ...

می بینید شوهرم چه روحیه لطیفی داره ؟!

هستی یه جعبه کفش بهش داد و گفت : حلزون هاتو با خودت ببر ، علی هم خوشحال شد  انگار برنده جام جهانی شده ...

هر 2 دقیقه یه بار هم می رفت حلزوناش را حاضر غایب می کرد ...

وسایل را که گذاشتیم رفتیم بام تنکابن ...

چشم ، نزنیدم دیگه نمی گم چقدر قشنگ بود خودتون ببینید ..

 

.

نزدیک یه چشمه که از وسط جاده رد می شد توقف کردیم و طبق معمول علی شروع کرد به مسخره بازی خنک .....چند تا عکس گرفتیم با چند تا فیگور متفاوت که هیچ کدومش قشنگ نشد .

 

شبش هم رفتیم یه جایی که ذرت بخوریم . علی که ذرت خیلی دوست داره قاشق اولی را که گذاشت دهنش قیافه اش این شکلی شد ....

من هم که بدتر علی ولی با بدبختی تمام مجبور شدم  تا نصفش رو بخورم اما وسط های راه دیگه بریدم و گفتم نمی خورم ..

علی گفت :اشکال نداره بریز رومال من ....

من بهش گفتم نخور اما حرف گوش نکرد و بقیه ذرت من رو هم خورد و حالش بد شد .آخه یکی نبود بهش بگه : بچه دوست نداری چرا می خوری ؟!

خوب سوژه ای شد برامون . هر وقت می خواستیم اذیتش کنیم بهش می گفتیم ذرت شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

اونم یا در گوشش را می گرفت یا پا می گذاشت به فرار ما هم هر هر می خندیدیم ...

فردای او روز یعنی جمعه رفتیم رامسر کناردریا

 

همسر هستی جوجه کباب درست کرد . که عجب جوجه کبابی بود تا به حال جوجه کباب به خوشمزگی این  نخورده بودم ...

 

بعد نهار من با علی رفتیم کنار دریا . دوست داشتم یه کم کنار دریا خلوت کنم و یه کم مدیتیشن کنم .

 

اما به محضی که رسیدیم کنار دریا چند تا جوون اومدند اون جا و زدند و رقصیدند . هوا هم خیلی سرد بود در نتیجه من خلوت که نکردم هیچی شلوغ هم نکردم ...

بعد از اون رفتیم لاهیجان و بام لاهیجان که یه شهر بازی بود . باعلی و شوهر هستی فوتبال دستی بازی کردیم که شکست خوردیم در حد تیم ملی

شب اون روز سالگرد ازدواج هستی بود شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے. من از قبل یه هدیه کوچیک خریده بودم . که بهش دادم .

 

البته توی این کادو کتاب نیستا یه چیز دیگه س اشتباه حدس زدید .

اون جا یه دوستی پیدا کرده بودیم به اسم منظر ..به نظر میومد آدم خیلی خوش قلبی باشه هر شب میومد و کلی از چیزای مختلف برامون سخنرانی می کرد . من هم از خنده می مردم . البته گاهی یه خاطره را 1254 بار تعریف می کرد . که هستی بهش می گفت : بسه این تکراریه و من از خنده غش می کردم .هر بار هم نگاش بهم می افتاد بهم می گفت قیافت شبیه خواهر شوهر خواهرمه ....

 

فردا صبحش رفتیم بازار ماهی که هوا خیلی سرد بود . من غیر از لباسهایی که زیر پالتوم پوشیده بودم یه پامچوبافتنی هم  روی پالتوم پوشیده بودم اما بازم سردم بود .

مثل توپ پشمی شده بودم  دیگه نمی شد پوشیدو گرنه بازم می پوشیدم .

.....ادامه دارد

 

 

 

 

 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرناز ( مامان دینا )

سلام مینا جونم . خوشحالم بالاخره دریا رو دیدی . حیف سرد بوده اگه گرم بود میتونستی کنار ساحل دراز بکشی زیر آفتاب داغ صدای موج رو گوش کنی . برای من که خیلی آرامشبخشه[پلک]

افروز

شمال عشق منه..دریا..جنگل...بارون دوست خوب یه نعمته دوستی شما با صحرا جون باعث شد با دوستان خوبی مثل هستی جون و ...آشنا بشی منم خوشحالم ا ز دوستی با تو و دوستانت

محمود

سلام ای دوست . منم حسرت دریا شمال رو دارم حداقل تو رفته بودی فقط تعریفش بعد رفتی و لی من به دریای خذر رفتم ولی چون وقت خیلی کم بود فقط سرراهی به اون نگاهی انداختیم خیلی دوست داشتم برام کنار ساحل . امیدوارم به هرچی که دوست داری برسی . مینا خوشحال میشم به وبلاگ سر بزنی

حسن کچل

خوش به حالتون با دوستت رفتی شمال حتما کلی خوش گذشته من که تنهام هیچکی هم منو تحویل نمیگیره هیچ مدون ار بچه های بلاگستان هم حاضر نیستن با من قرار بذارن همو ببینیم.... حسابی بهت خوش گذشته ای ول

الیس در برره

سلام خانومی / منم از دیدار دوباره ت خوشحالم . امیدوارم ما هم به ارزوت برسی. خانومی این دکتری که من تهران میرم خیلی ها تعریفشو کردن اما کریمخان هست و وقت دهیش یه کم سخته . کسی رو تهران داری ؟ مشکل شما چیه ؟ راستی تو هم کلاس یوگا میری ؟ این نوشته هات ادمو اروم میکنه . نمیدونی این روزها چه استرس و تهوعی دارم

معلمي از جنس پاييز

بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت برین خاک بیفتید که آن آلاله فرو ریخت برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد درین درد بمانید که امید دوا رفت دگر شمع میارید که این جمع پراکند دگر عود مسوزید کزین بزم صفا رفت لب جام مبوسید که آن ساقی ما خفت رگ چنگ ببرید که آن نغمه سرا رفت رخ حسن مجویید که آن آینه بشکست گل عشق مبویید که آن بوی وفا رفت نوای نی او بود که سوط غزلم داد غزل باز مخوانید که نی سوخت ، نوا رفت ازین چشمه منوشید که پر خون جگر گشت بدین تشنه بگویید که آن آب بقا رفت سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد بپرسید ، بپرسید که آن ماه کجا رفت زهی سایه ی اقبال کزو بر سر ما بود سر و سایه مخواهید که آن فر هما رفت هوشنگ ابتهاج

معلمي از جنس پاييز

مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا سایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مرا جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من اینه در اینه شد ، دیدمش ودید مرا اینه خورشید شود پیش رخ روشن او تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا هوشنگ ابتهاج[گل]

معلمي از جنس پاييز

سلام مينا جان شبت بخيروشادي خوبيد؟ ممنونم از پيام تبريكتون بمناسبت روز معلم و پيام تسليتتون بابت فوت يكي از شاگردانم از بودن دوستان خوب و مهربوني چون شما بخودم مي بالم[لبخند]

معلمي از جنس پاييز

به به مي بينم كلي خوش گذروندي منم داره حسوديم ميشه هاااااااا البته منم كنار خليج فارسم ولي زياد وقت نميشه برم دريا جوجه كباب دهانم را آب انداخت بهرحال تشريف بياريد جنوب ميزباني بد نخواهيم بودااااااا[مغرور]