خلوتگاه درون

امروز توی یه کوچه باغ خیلی قدیمی در حال قدم زدن بودم .کوچه باغی با دیوارای کوتاه کاه گلی که شاخه های درخت از سر و کولشون بالا میرفت و روی بعضی از اونا شاخه های ترد تاک روی تیغه ضمخت دیوار ها دیده می شد. و آدم و به هوس می نداخت که بره اون طرف دیوار و یه گریزی به انگورای خوشگلش که مثل دونه های یاقوت زیر نور آفتاب می درخشیدند بزنه . . گلهایی که بدون هیچ دعوتی کنار دیوارای کاه گلی  سبز شده بودند همه جا رو چقدر زیبا کرده بودبهه  من پیام میدادکه حتی چیز هایی رو که ما نمی خواهیم داشته باشیم و به نظرمون اضافه اند هم زیبا هستند و برای زندگی لازمند. به راهم ادامه دادم و از زیبایی های جاده لذت بردم علی الخصوص که جوی باریکی از کناره دیواره ها رد میشد که آب زلال رو رقص کنان به پای درختا می رسوند . و حس زندگی را بهشون هدیه میداد .

کمی جلوتر  رفتم  به دری چوبی رسیدم که از چند تکه صندوق میوه که به طور نامنظم به هم وصل شده بودند درست شده بود .

در و که باز کردم ، یه راه صاف و هموار جلوی پام بود ، که از سنگ ریزه های سفید تشکیل شده بود .

توی باغ قدم گذاشتم . چقدرمخمل سبز رنگ برگها که در آغوش هم ارمیده بودند زیبا بود ! نزدیک به در باغ درختی تنومند از  گردو بود که سایه ش نصف بیشتر باغ رو پو شانیده بود . بوته های کوتاه انگورهمه جای باغ به چشم می خورد که حتی نگاه کردن به یه خوشه از اونا اشتهای مفرطی رو بهم می داد.که ممکن بود بعد از خروج من از باغ اثری از اثار انگورا باقی نمونه.

کنار راه باریک دو جوی آب زلال مثل یه پارچه ساتن آبی پهن شده بود که زیبایی های باغ رو دو چندان کرده بود . همین طور که در حال بر انداز کردن باغ بودم چشمم به کلبه ای کاه گلی افتاد که کمی دور تر از باغ به چشم میخورد و من رو وسوسه می کرد که به سمتش برم و از راز داخل کلبه سر در بیارم . کمی جلوتر که رفتم دیگه بوته های کوچیک انگور به چشم نمیخورد بلکه یه دشت از گلهای رز خیلی خوش رنگ بود که هر کدوم به گونه ای خاص آرایش شده بودند . از کنار گلها گذشتم و عطر گلها را تا عمق ریه هام استشمام کردم . وای چه هوای خنکی! چه عطر خوشبویی !.

نفسم از این همه زیبایی بند اومده بود و به شماره افتاده بود .

عاقبت به کلبه رسیدم با صدای قیژ خفیفی در باز شد . احساس کردم که یه جای دنج پیدا کردم  همون جا نشستم و با خدای خودم  به راز و نیاز پرداختم . هر چه توی دلم بود بهش گفتم و اشک ریختم . توی حال خودم بودم که :یه دفعه احساس کردم که یه دفعه یه بمب از نور همه جا منفجر شد . یه عالمه ستاره کوچولوظاهر شد که به سمت قلبم سرازیر بود .چند لحظه ای توی این حالت بودم و دوباره ناپدید شد .

من نفهمیدم که چی شد !؟ اما مطمئن بودم که اون نور حضور خداوند بود که خودشو به من به این شکل نشون داد.

حس و حال خیلی قشنگی بود یه حس خیلی خیلی روحانی .از شادی دیدار با خدا بغض توی گلوم حبس شده بود . اما قطره های اشک رها تر از همیشه روی گونه هام سر می خوردند .تموم تنم یخ کرده بود و سر جام میخکوب شده بودم . بعد از کمی راز و نیاز با معبودم تصمیم گرفتم که اونجا رو ترک کنم اماخیلی سخت بود که از کلبه بیرون بیام  ، علی الخصوص که شیرینی حضور خدا رو هم اونجا حس کرده بودم .

 چاره ای نبود باید بیرون میومدم و راهی رو که اومده بودم برمی گشتم .به سختی خیلی زیاد دست و پاهام رو جمع کردم و کشون کشون خودمو بیرون کشیدم چون از حیرت دیدار با خدا حسابی نشه شده بود م  . موقع برگشتن دلم نیومد که یه شاخه گل نچینیم . گشتم و از میون همه گلای قشنگ یه شاخه گل نیمه باز به رنگ قرمز متمایل به ارغوانی چیدم و  توی تموم راه برگشت بوییدمش .

امروز من از دیدار با خدا دیوونه شدم . حیفم اومد که حال و احساس قشنگم رو باهاتون تقسیم نکنم. نمی دونید زمانی که اینها رو می نوشتم چه حالی داشتم ؟! تموم موهای تنم به تنم راست شده بود و اشک توی چشمام حلقه زده بود . از این که من برگزیده خدا بودم یه هیجان عجیبم بهم دست داده بود و از اینکه  او را ملاقات کرده بودم به خودم میبالیدم .

این توصیف مراقبه ای بود که من امروز انجام دادم .سعی کردم ریز به ریز احساساتی رو که در حالت مراقبه داشتم واستون بنویسم . پیش خودم فکر کردم که تجربه امروز من برای شما هم خالی از لطف نیست .

علی الخصوص که اینها تماما زاییده افکار خودم بود و  تابه حال به چنین مکان رویایی قدم نگذاشته ام .

 

/ 6 نظر / 3 بازدید
هستی

کاش منو اون موقع دعا میکردی .اون وقت زمان اجابت دعا بوده[قلب]

افروز

عزیزم امیدوارم تمام رویاهای خوبت به حقیقت بپیونده

سمان

چه قدر زیبا بود. راستش اولین و آخرین باری که یه نفر من رو می خواست ببره به مراقبه یه صحنه های ژاپنی رو تعریف می کرد از کوه فوجی و دشت نمی دونم چی. این قدر غیرواقعی بود که من هرقدر سعی کردم تمرکز کنم نشد. به هر حال بومی سازی شما خیلی بهتر بود

سمان

راستی من اگه جای تو باشم باز هم از هر موقعیتی سعی می کنم استفاده کنم.