نوروز ما

سلام عزیزان من بغل

سال نو همه شما مبارک البته با تاخیرخجالت

 این روزها دنیای مینا تبدیل شده به یه کلبه متروکه .نمی دونم چرا یه مدته حوصله نوشتن ندارم ؟!زبان

دلم برای همتون تنگ می شه . میام به وبلاگهاتون اما کامنت نمی ذارم تا غیبتم احساس نشه .

توی ماه اسفند  علی کمر درد شدیدی گرفت و مجبور شد ده پانزده روز توی خونه بخوابه .

ما فکر می کردیم که حقوق این ماهش خیلی زیاد  بشه اینقدری میشه که باهاش اجاره خونه را بدیم .

من  همچنان در جستجوی کار به این در و اون در می زدم اما فایده ای نداشت .

در نهایت تصمیم گرفتم از پیدا کردن کار دست بکشم . خودم گفتم بهتره  از وقتم  برای خودم استفاده کنم و  برای خودم خیاطی کنم .از دوره ژورنالم سه چهار دست لباس نیمه تموم باقی مونده بود .  روزها وقتم را به خیاطی می گذروندم .می خواستم قبل از عید حتما همشون تموم بشه .که با ناسازگاری های چرخم به سلامتی به پایان رسوندمشون .

 یه مقدار پس انداز داشتم یک روز پولم را برداشتم و راهی بازار شدم . و تا می تونستم برای خودم خرید کردم .

به خودم گفتم بی خیال! تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهدباز .

آخ که چه مزه ای داد هرچه به فکرم رسید خریدم . قرار بود علی هم  یه مقداری مساعده بگیره و برام بفرسته .

موقعی که من تمام و کمال آتیش زدم به پولم رفتم بانک ببینم علی پول را ریخته یا نه ؟

برق از سرم رد شد چون  موجودیم صفربود  . همون موقع زنگ زدم به علی و گفتم پس مساعده چی شد ؟

گفت : موافقت نشده .

برای اولین بار بود بدون حراس و ترس از آینده و احتیاط خرید کرده بودم که تو ذوقم خورد . چون تا آخر اسفند دیگه ما  حتی یه تک تومنی هم نداشتیم . خیلی نگران و پشیمون شده بودم.

اما پشیمونی فایده ای نداشت . علی گفت مهم نیست . حتی اگه مساعده هم بهم ندند من برای شب عید پول قرض می کنم ناراحت نباش.

تا این که 28 اسفند شد و موقع حساب کتاب .ظهر علی اومد خونه . گفت مینا حدس بزن حقوقم این ماه چقدر شده ؟

 گفتم 100 یا150 زیاد زیاد 200 با خنده عجیبی دستش را کرد تو جیبش و یه دسته پول در آورد . خیلی بیشتر از چیزی بود که فکر می کردم از خوشحالی بال در آوردم و پول ها را به آسمون پرتاب کردم باورم نمی شد  اما می دونستم خدا دستمون را خالی نمیذاره  .

29اسفند خواهرم اینا از جنوب اومدند . امسال من بر خلاف پارسال خیلی آرامش داشتم و خیلی خوشحال بودم .در کل فاز مثبت بودم . چون خدا درست آخرین دقایق تو زندگیم معجزه کرد .

مثل هر سال سر سفره شروع کردیم به بلند دعا خوندن .من توی حال و هوای عرفانی خودم بودم و داشتم به خدا می گفتم علی را می بینم  لباس سفید(منظورم پاکی بود )پوشیده . دوتا بال در آورده و داره به سوی تو حرکت می کنه (منظورم رشد روحانی و کنار گذاشتن عادت های قدیمیش بود )‌

که دیدم علی داره هر هر میخنده . من متعجب بهش نگاه کردم گفتم چیش خنده دداشت ؟

گفت من را کشتی رفت  و فرستادیم پیش خدا  ؟

من تازه فهمیدم چی گفتم .  دوتایی مون  تا یه ربع داشتیم می خندیدیم . سال نو ما هم با خنده آغاز شد .

بعد از سال تحویل رفتیم خونه مامان و بعد از اون خونه مادر شوهر

توی 13 روز عید هوار بودیم سر مامانم . الی و هانا چه آتیشی به پا می کردند موقعی که این دو تا با هم بودند اینقدر شلوغ می کردند که صدا به صدا نمی رسید .

الی خیلی تغییر کرده بود و از اون دختر آروم مظلوم تبدیل شده بود به یه پسر بچه تخص من باورم نمی شد این همون الی چند ماه پیشه به خواهرم می گفتم مطئنی دختر همسایتون را اشتباهی نیاوردی ؟

نکته خنده دار این بود که الی عروسک هاش را به هیچ کس جز علی نمی داد . توی دید و بازدیدهای عید همش یه عروسک توی بغل علی بود . هیچ کس هم حق نداشت عروسک را از تو بغل علی برداره و گر نه  ناراحت می شد قهرمی کرد خداییش عروسک ها هم خیلی به علی میومدند . بین هر بازی میومد از وضعیت عروسک هاش با خبر میشد . و می گفت : دختیم (دخترم )صاف بشینیا  و عروسکهاش را بوس می کرد و می رفت .

یه روز به بچه خواهرم آری (پسرش )قول دادم ببرمش سرزمین عجایب . اون هم با هزار شوق و امید اومد. فکر می کرد سرزمین عجایب یه جای خیلی عجیب و غریبه که توش دایناسور و همچین چیزایی داره به محض این که چشمش افتاد کلی ضد حال خورد  .و خیلی ناراحت شد اما به جاش هانا دلی از عزا در اورد .

یازدهم نوروز خواهرم اینا رفتند تا برای سیزده بدر شهر خودشون باشند .

 برای سیزده به در قرار بود فامیلی همگی بریم بیرون شهر  . من با ماشین مامانم اینا رفتم و قرار شد داداش بزرگم با علی بیاد.

ما از شهر خارج شدیم . فامیل توی یه  باغ از  شهر های حاشیه زاینده رود اقامت گزیده بودند . ما به اون شهر رفتیم اما آدرس دقیقی نداشتیم  30 بار کل شهر را گشتیم و فامیل را پیدا نکردیم .

در نهایت با پرس و جو های زیاد یک جای مشخص را پیدا کردیم و قرار شد یه نفر بیاد اون جا دنبالمون . 

یکی از مردهای فامیل اومد و به سمت باغ حرکت کردیم .

مسیر خیلی سختی بود هیچ تابلویی وجود نداشت مسیر طولانی و کوهستانی بود . من نمی دونستم به علی چطوری باید آدرس بدم . خلاصه یه چیزایی حفظ کردم تااین که رسیدیم پیش فامیل .

من خیلی عصبی شده بودم و پیش خودم می گفتم محاله علی بتونه این جا را پیدا کنه .

به محض این که رسیدیم من با داداش کوچیکه م رفتیم سر جاده .مسیر طولانی بود و باید یه مقداری کوهنوردی می کردیم .

به خدا گفتم   یه فرش پهن کن روی زمین که علی را به ما برسونه و گرنه پیدا کردن اینجا کار غیر ممکنیه .

مرتب  از مردم اون جا می پرسیدم این جا کجاست و هرچه اونا می گفتند به علی انتقال می دادم.در نهایت ناباوری یه دفعه دیدم داداشم و علی از دور دارند میاند . یه بار دیگه معجزه را با چشمام دیدم .

از خوشحالی بالا و پایین پریدم . روز خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت .

  

در کل عید فوق العاده ای بود . خدا را شکر بابت تک تک لحظاتش .

این خلاصه ای از اتفاقاتی بود که توی عید گذشته برای ما  افتاد .

/ 13 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صحرا

منم عید خیلی خوبی داشتم . خوشحالم که بهت خوش گذشته

رهگذر

مینا جون آرزو می کنم امسال یکی از بهترین سالهای عمرت باشه و براات بهترینها را آرزوها ( سلامتی . رهایی همسرت و داشتن یک زندگی خوب با درآمد زیاد ) دارم . انشا,اله [قلب][گل]

عجل عشق

همه ي آدم هايي که با در و ديوار صحبت ميکنند ديوانه نيستند ... بعضي ها آنقدر از آدم ها خسته شده اند که ترجيح ميدهند با ديوار حرف بزنند [گل]

khatoon

سلام. واقعا وبتون عالیه به منم سر بزنید و اگه مایلید در وبم بهم خبر بدید تا تبادل لینک کنیم.

عجل عشق

از عشق نوشتیم ولی درد نوشتیم ... با گرم دلی از نگهی سرد نوشتیم... ایراد ز ما نیست که با حس بهاری... پاییز نبودیم ولی رزد نوشتیم ... در محضر استاد غلط بود الفبا ... چرخید قلم هر چه بد از مرد نوشتیم... ابلیس هر ان چه که اورد نوشتیم[گل]

انسانم آرزوست

گل رز باش ودر میان امواج سهمگین لبخند بزن تا دشت راهی نیست آنجا صحنه مرگ امواج است....

نیلوفر

سلام دوست عزیزم...بعد از یه غیبت طولانی برگشتم و امیدوارم منو ببخشین ... و حالا دوباره به نظرات قشنگتون نیاز دارم منتظرم[گل][گل][گل]