من و سر در گمی

امروز  حال خیلی بدی دارم خیلی با خودم کلنجاررفتم تا خودم راآروم کنم  اما نشد که نشد منم تنها راه چاره را نوشتن دیدم :

 علی بهم قول داده بود که تا آخر بهار یه خونه اجاره میکنه و ما بالاخره از اینجا میریم .

اما جریان خونه که تق ولق شده هیچی ، تازه از گوشه و کنار ندا میرسه که قرارداد کاریش تمدید  نمیشه و علی آقا بیکار میشه .ناراحت

خوب راستشو بگم این یک سال و نیمه که علی  سر کار بود من خیلی خوشحال و آروم بودم . یه جورایی احساس امنیت میکردم چون تو این پنج سال گذشته خیلی طعم فقر را مزمزه کردم. خوشمزه

«الآن با تمام وجودم دعا میکنم که قراردادش تمدید بشه »

خودم میدونم که به خاطر وابستگی مالیه که واسه کارش اینقدر نگرانم استرس. اما چاره ای ندارم (خیلی تلاش کردم یه کار مناسب پیدا کنم اما فایده ای نداشت من هم تنها راه مستقل شدن را توی خیاطی دیم چون تنها کاری بود که با شرایط من سازگار بود ومن را مشغول میکرد. اما هنوز که برام درامد زا نبوده ....)

از وقتی قول خونه جدید را بهم داد من رفتم تو رویا .....با خودم هزار نقشه چینی کردم و حتی خونه  رو تو ذهنم تصور کردم و وسایلم را توی خونه  جدید جا دادم ...وسایلی که برای خونه جدید احتیاج داشتم را هم مرتب مرور میکردم اوووووه ه ه ه  .............آخ

حالا که علی زیر قولش زده دیگه نمی تونم خونمون را تحمل کنم . میلی به تمییز کردنش ندارم به معنای واقعی دلزده شدم ، خونمون خیلی عیب و ایراد داره ولی من عیباش رو پذیرفته بودم اما چند روزیه که اصلا نمی تونم بپذیرم . این یک طرف قضیه ،طرف دیگه قضیه هم اینه که علی  فوق فوق فــــــــوق العاد ه شلخته ست . هر راهی را امتحان کردم تا با هم به تفاهم برسیم و هر دومون از زندگی کنار هم شاد باشیم به نتیجه نرسید .وقتی که  از احساس خودم با هاش حرف میزنم میگه: به من چه؟ ناراحتی که باش.عصبانی

 یه مدتی برام مساله ای نبود که کثیف یا ریخت و پاش میکنه، اماچند وقتیه که از بس تو یه تیکه خونه کوچولو راه رفتم تمام رگهای پام واریس کرده و درد میکنه و از وقتی که  نمی تونم خونمونو بپذیرم ریخت وپاش هاش را هم نمی تونم بپذیرم .حالا شدم یه مینا خسته وکوفته که چاره ای جز خودخوری نداره .

این اشفتگی افکارم روی همه چیز اثر گذاشته از بس به فکرم فشار میارم و خودخوری میکنم فراموشکار و هواس پرت شدم. خلاصه اینکه یه بغض تو گلومه که نمیترکه و فقط بهم فشار میارهگریه، اگه این همه بی نظمیاز طرف یه بچه بود خیلی بهتر می پذیرفتم اما توقع من از یک مرد سی ساله ست.  

البته خودم میدونم که این احساساتم مقطعیه و دوباره خیلی زود به حالت عادی برمیگردم . هر از گاهی همین طوری میشم .  نمیدونم با هاشون چطوری مبارزه کنم .

بعضی روزها وقتی از خواب بیدار میشم و یه نگاهی به خونمون میندازم به خودم میگم: من کجام آیا استحقاق من اینه ؟؟گریه

لطفا اگه کسی راه حلی به نظرش میاد منو راهنمایی کنه !!!

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
صحرا

مینای عزیز کاملا درکت می کنم. استرس از دست دادن کار همسرت و همینطور دلخوشی که مدتی داشتی و حالا دیگه نیست . اما عزیزم باور کن خونه شما به اون بدی هم که می گی نیست . همینکه مستاجر نیستی . همینکه یه سر پناه داری خدا رو شکر کن. به خدا توی تهران بیشتر خونه ها مثل خونه شماست . عزیزم همه چیزو بسپار به خدا . امیدوارم زودتر حالت بهتر بشه . بهت ایمان دارم.